تبليغاتX
همسایه سپیدار
ادبی ،فرهنگی ، اجتماعی

 "برای اعظم "

براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها

بي واسطه با خدا حرف مي زنند.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:43  توسط وحید .ص.جم  | 

 

  

لحظه هاى كاغذى

قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ، 1338 گتوند خوزستان

دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى 1376

مدرس دانشگاه الزهرا 70 - 1367و دانشگاه تهران تا زمان مرگ

 دبیر شعر هفته نامه سروش 71-60 و سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان 83- 67

عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى

 برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...

برنده تندیس مرغ آمین 1368 و تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب)

اگر بخواهیم شعرى از جنگ بگوییم حتماً سرآمد شاعران آن، قیصر امین پور به یادمان خواهد آمد همانكه روزگارى براى من و هم نسلانم سروده بود:

 

مى خواستم شعرى براى جنگ بگویم

دیدم نمى شود

دیگر قلم زبان دلم نیست.

گفت:

باید زمین گذاشت قلم ها را

دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست

باید براى جنگ

از لوله تفنگ بخوانم

با واژه فشنگ



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 15:36  توسط وحید .ص.جم  | 

"آربی اوانسیان "

... هیچگاه خاطره دو نمایش "خلوت خفتگان " و "پیرمرد مضحک " را در سال های قبل از انقلاب "به گمانم سال 1356 " فراموشم نمی شود . چرا که آن روزها سالن کوچک تاتر چهارسو ؛ از زیر مجموعه های تاتر شهر در پارک دانشجوی امروز ؛ بی اغراق بهترین نمایش های دوران وجودیش را به خود دید ! خلوت خفتگان با کارگردانی و بازی صدرالدین زاهد و شاه بازی "سوسن تسلیمی" که آنروزها به حق جزو بهترین ها بود ؛ شاید برای اولین بار انقلابی در تئاترنمایشی کسل و خسته کننده ما ایجاد کرد ! و درخشش "فردوس کاویانی " در پیرمرد مضحک ؛ که مطمئنا ، شاید در تمامی عمر گرانمایه هنریش ، دیگر تکرار نشد ؛ و بازی بی بدیل سوسن تسلیمی که در ظل گرمای تابستان آن سال ، شاید بیش از دوساعت نقش تندیس یک قاضی را بازی کرد بی اینکه حتی پلکی بزند ! کمتر کسی فکر می کرد که یکی از سه تندیس قضات که پیش روی پیرمرد به داوری نشسته اند ؛ یک بازیگر زنده است ! و دست آخر ، وقتی از میان گنجه ای که به صورت نمادین ، جایگاه قضات عروسکی بود ، بیرون جست و با حرکاتی موزون به رقص در آمد و ماسک از چهره به عرق نشسته اش برداشت و به ادای احترام در مقابل تماشاچیان تا کمر خم شد ...! تمامی نفس ها در سینه ها حبس شد ؛ و شاخ ها بود که بر سرها رویید ......!

... بعدها که کنکاشی کردم ؛ فهمیدم که ، این دو نمایش ، جزئی از ده ها کار با ارزش "اربی اوانسیان" است که تئاتر و سینمای ایران به حق وام دار اوست . وظیفه ام بود که یادی از این بزرگوار کنم ..."  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:1  توسط وحید .ص.جم  | 

حمید مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ‌۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستان‌های تابع استان اصفهان ، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند . او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.

و در سال ‌۱۳۳۹ به تهران آمد و در رشته‌ی بازرگانی مؤسسه‌ی علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل گردید . وی پس از فارغ التحصیل شدن در مؤسسه‌ی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.
 از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت.
در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت.
 او از سال ‌۱۳۵۱، پس از دریافت فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی، به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان با عنوان استادیار به تدریس پرداخت.
در كنار تدریس از سال 1353 عضو کانون وکلای دادگستری تهران شد و به شغل وکالت اشتغال ورزید . ‌حمید مصدق، عضو هیات علمی دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی، وكیل درجه یك دادگستری عضو كانون وكلا و سردبیر نشریه‌ی كانون بود. او در کنار شغل وکالت و تدریس به سرودن شعر و انتشار مجموعه های شعری خود اشتغال داشت .
مصدق تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون را پی گرفت .
حمید مصدق در 1351 ازدواج کرد و دو فرزند به نامهای ترانه و غزل دارد
او، در هفتم آذرماه ‌1377 در اثر سكته‌ی قلبی در تهران درگذشت.
و این سنگ نبشته مزار اوست :
از ما که در تمام شب عمر
در جستجوی سحر پرسه میزدیم
از ما به مهربانی
یاد آرید

آثار ادبی حمید مصدق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:52  توسط وحید .ص.جم  | 

"برگزیده هایی از استاد مهدی اخوان ثالث "

آخر شاهنامه / از دفتر شعر "آخر شاهنامه" قسمت اول

اين شكسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير
گاه گويي خواب مي بيند
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند
روشنيهاي دروغيني
كاروان شعله هاي مرده در مرداب
بر جبين قدسي محراب مي بيند
ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را
مي سرايد شاد
قصه ي غمگين غربت را
هان، كجاست
پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه؟
با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،‌سرد و بيگانه
هان، كجاست ؟
پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب
قرن شكلك چهر
بر گذشته از مدارماه
ليك بس دور از قرار مهر

قرن خون آشام
قرن وحشتناك تر پيغام
كاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي
چار ركن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند
هر چه هستي، هر چه پستي، هر چه بالايي
سخت مي‌كوبند
پاك مي‌روبند

هان ، كجاست ؟
پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن
كاندران بي گونه اي مهلت
هر شكوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است
همچنان كه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده
عرصه ي انكار و وهن و غدر و بيداد است

پايتخت اينچنين قرني
بر كدامين بي نشان قله ست
در كدامين سو ؟

ديدبانان را بگو تا خواب نفريبد
بر چكاد پاسگاه خويش،‌دل بيدار و سر هشيار
هيچشان جادويي اختر
هيچشان افسون شهر نقره‌ي مهتاب نفريبد
بر به كشنيهاي خشم بادبان از خون
ما، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم
تا كه هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را
با چكاچاك مهيب تيغهامان، تيز
غرش زهره دران كوس‌هامان، سهم
پرش خارا شكاف تيرهامان، ‌تند
نيك بگشاييم
شيشه‌هاي عمر ديوان را
ز طلسم قلعه ي پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباييم
بر زمين كوبيم

ور زمين گهواره ي فرسوده ي آفاق
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد
تا كه سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بخشاييم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:23  توسط وحید .ص.جم  | 

 

فرشته ساری متولد سال 1335 تهران و فارغ التحصیل رشته علوم کامپیوتر و لیسانس زبان و ادبیات روسی است . او علاوه بر شعر ، رمان و داستان هم می نویسد و دستی نیز در ترجمه دارد .

شروع کار ادبی او با شعر بوده و طی هفت سال ( از سال 1365 تا سال 1372 ) چهار مجموعه شعر چاپ کرده است .

ساری از فعال ترین شاعران دهه ی شصت است که متاسفانه در دهه ی هفتاد در عرصه ی شعر حضور چندانی نداشته و بیش تر به نوشتن رمان و داستان و ترجمه پرداخته است . البته بعید نیست که کسادی بازار شعر مانح عرضه ی آثار شعری او به صورت مجموعه در سالهای اخیر بوده باشد . اما به هر حال ادامه ی این روند ، چه ناشی از کم کاری ِ او در زمینه ی شعر و چه ناشی از شرایط نامطلوب نشر بوده باشد می تواند موقعیت او را به عنوان یک شاعر جدی در اذهان خوانندگان و علاقمندان شعر معاصر با تردید مواجه کند . فرشته ساری از جمله شاعرانی است که شروعی بسیار خوب داشته است . او با انتشار دو کتاب « پژواک سکوت » (1365) و « قاب های بی تمثال » (1368) توجه بسیاری از دوستداران شعر معاصر فارسی ، مطبوعات ادبی و منتقدین را برانگیخت . تا جایی که دکتر رضا براهنی در مقاله ی « بحران رهبری شعر و نام تمام مردگان »  درباره ی او نوشت : « شعر خانم فرشته ساری ظهور درخشانی در شعر جدید ماست . حسیت عمیق اشیاء ، روابط انسان ها ، رابطه ی عشق ، سکوت اندهگین حیات آدم ها در زمان جنگ و ایجاز خاص زبان ، شعرهای دو کتاب شعر خانم ساری را ممتاز کرده است ... گاهی این شعر ها عمقی پیدا می کنند که برای اولین کتاب یک شاعر غافلگیر کننده است . این عمق را خانم ساری از راه دقت در طبیعت ، ارتباط ساختاری آن با ساختار درون انسان ، و دقت در عاطفه ای که این دو را در کوتاهترین شکل به هم مربوط می کند ، به دست آورده است . »

 

شعر فرشته ساری به ویژه در دو کتاب اول ِ او ، شعری عمیقا ً اجتماعی و عمیقا ً عاطفی است . او از سه تجربه مهم زندگی خود ( و ما که معصر اوییم ) سخن می گوید :

نخست تجربه ی جنگ . اما او این تجربه را نه به صورتی کلی ، آن طور که در اشعار قدما و کهنه گرایان معاصر مطرح می شد و می شود ، بلکه به صورتی جزئی نگر و با نگاهی تجربی و عاطفی بیان می کند .

او در مذمت جنگ موعظه نمی کند . برای مصیبت ها و فجایع آن به نوحه سرایی نمی پردازد . از دید او جنگ یعنی خانه ای که فقط شیروانی اش بر جای مانده است ، یعنی آشپزخانه ای که شیر آبش در لحظه بمباران بازمانده و ننوی کودک چون دسته گلی بر آب شناور است ، یعنی کودکی که پلکان و پرنده را از هم نمی شناخت و مرگش هر سه را یگانه ساخت ، یعنی زنی که لحظه ای پیش از بمباران زندگی را زیبا می دیده و شاخه ای معطر در خوراک خانواده اش انداخته است و ...

تجربه دوم ، تجربه ی نسلی شورشگر و آرمان خواه است که در میانه ی راه سرش به سنگ می خورد ، پناهگاهی می جوید ، اما نمی یابد :

در آتش میدان

آسودنگاهی مجوی

که سایه ها هراسناکند و

اعتماد جز به خاک نمی پاید

سایه ساری هم مجوی

که حافظه درخت

سرشار از خاطره ی توفان

                                                " پژواک سکوت "  

برای او گریزهای نیست . ساعتی دیگر او را می برند و میان عطر گل ها می پراکنند ، و شاعر با صدایی حزن آلود مرثیه اش را مکرر می کند :


همچون که هر بهار

وظیفه اش را تکرار می کند

در درختان

مرثیه ی من برای تو

مکرر می شود

هر بامداد

 

                                پژواک سکوت – ص 35

 

 

و تجربه ی سوم تجربه ی عشق است که در شعر فرشته ساری حضوری پررنگ دارد . عشقی که شاعر آن را نه در طلا و نه در آسمان بلکه در همین خاک تیره یافته است . عشقی که شاعر در تنگنای آن ، خود را بی کرانه می یابد . عشقی که با هجرانی ناخواسته توأم است ، چونان ستاره ای که در شب تاریک به ناگهان درخشش می گیرد و ناگهانی تر از ظهورش در کهکشانی کور فرو می رود و تنها حسرتش بر دل می ماند . عشقی که هنوز هم امید ِ آمدنش می تواند به زیبایی ِ جهان معنایی ببخشد .

 

فرشته ساری در شعرهای عاشقانه اش – بر خلاف ِ شعرهای جنگ – به دام زبان فخیم و ادیبانه می افتد و از مفاهیم کلی و جلال و جبروت ِ عشق سخن می گوید ، اما آنگاه که به جان ِ زنانه ی خود اعتماد می کند و از نمودهای عینی ، حسی ، تجربی و جزئی ِ عشق حرف می زند ، تغزل او بسیار ساده و دلنشین است .

 

زبان فرشته ساری زبانی است دو گانه که از یک سو وامدار زبان ِ شاملوست و از سوی دیگر میل به زبان  ساده ی دهه ی شصت و هفتاد دارد . این دوگانگی با درجات متفاوت در شعر بقیه همنسلان او ( مثلا شمس لنگرودی ، سید علی صالحی و مسعود احمدی ) در دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد به چشم می خورَد . با این تفاوت که شمس لنگرودی در ادامه ی راه این زبان را نرم تر و رام تر می کند و مهر و نشان خود را بر آن می زند . ( به ویژه در دو کتاب جشن ناپیدا و قصیده ی لبخند چاک چاک ) و احمدی و صالحی هر یک به نوعی آن را کاملاً رها می کنند و به راهی دیگر می روند ، اما فرشته ساری با برخوردی انفعالی در همان حد و حدود کمابیش نگهش می دارد .

 

ساری بعد از دو کتاب موفق اولش ، دو کتاب ِ « شکلی در باد » و « جمهوری زمستان » را به ترتیب در سال های 70 و 72 منتشر کرد ، اما این دو کتاب به توقع ِ خوانندگان او پاسخ مثبت نداد . گر چه اجرای بعضی از شعرها در این دو کتاب گاه دقیق تر و حرفه ای تر از کتابهای قبلی او است ، اما همگام شدن با جریان پرشتاب شعر در دو دهه ی اخیر حرکتی جسورانه تر را طلب می کرد . حرکتی که نه در این دو کتاب و نه در شعرهای پراکنده  ای که بعدها از فرشته ساری در مطبوعات چاپ شد ، دیده نمی شود .

"گزیده شعر های فرشته ساری"

                      " وداع"

دخترک را چه چاره کنم

طعم شور سرب

خاری ست در گلویش

و فسفر سحر

دریغ داغی است در دهانش .

کوزه ئی فراهم کنید

تا عصاره ی نارس اش را

شرابی کهن اندازیم .

ساعتی دیگر او را می برند

و میان عطر گل ها می پراکنند

و دیگر بار

ستاره با دریا همآغوش می شود

دستانش را رها کنید

تا خونش را

آرایه ئی سازد

بر گونه و گیسوانش .

واپسین نگاهش

بنفشه ئی می گردد

و میان برگ های کتابی

نهان می شود .

 

 

                                               ( از کتاب پژواک سکوت )

 

 

 

 

                               بی کرانه

 

برای زیستن ، پوششی یگانه

و برای مردن کفی خاک

مرا بس بود .

 

اینک خیال تو چنان در برم می گیرد

که برهنگی ام را

جمله جامه های جهان

کفاف نمی دهد .

و چون بر این حال بمیرم

چنان می گسترم در جهان

که تمامت خاک هم

کفایت نمی کندم .

از تمام آسمان

ماه نقره گون

مرا بس بود

در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت

ماه را برده از خاطرم .

جهان بس فراخ بود و من

پروانه ئی بهت خورده

شگفتا

در تنگنای عشق تو

چه بی کرانه می یابم خود را .


                                               ( از کتاب پژواک سکوت )

 


                        " فاخته و گلدان"

کسی می داند آیا

آبرنگ خاک بر بوم هوا نقش می زند

یا گل ها خود به دانش رنگ آگاهند ؟

زیبائی به راز آدمی پی برده

یا خود راز آدمی ست

                          زیبائی ؟

کسی می داند آیا

فاخته داناتراست

یا گلی پنج پر ؟

گلوی گلدانی فراموش شده خشک تر است

یا انسان فراموش گشته ئی ؟

آدمیان

از نژاد گلدان و فاخته و رنگ ها هستند

و هرگز

کسی به رازشان پی نمی برد .

 

                                               ( از کتاب پژواک سکوت )

 

                                "هلهله"

شعر بلندم را یکباره سروده ام

و اینک

از بامی بلند

تکه تکه بر می افشانم .

بر من خشم مگیر

اگر که تکه ی گنگی در سرای تو افتد .

پاره هایش را گرد آور و

دیگر بار برافشان

می بینی آنگاه

چگونه چلچله ئی گنگ

هلهله می کند .


                                               ( از کتاب پژواک سکوت )

 

" اشعار جنگ"

هنوز پلکان و پرنده را

از هم نمی شناخت

مرگش هر سه را یگانه ساخت .

کنار پرچین رویا بود

در حصار بازیچه هایش .

هنوز گام زنجیر نگشوده بود

از پا یک هایش .

هزار عندلیب

گرفتار در قفس گلویش

گاه ، یکی رها می شد

                         از نگاهش

کودک به سان سیماب قطره ای

فرو می چکید از پرچین رویایش .

هنوز قرص ماه و سنگ را

از هم نمی شناخت

مرگش ماه را سنگ می کند

تا در برکه ای بیفتد و زاری کند .

                                          

" اشعار جنگ"

از خانه

شیروانی آن مانده بود

بر ستون خاطره

چون چتری

             بی سبب گشوده .

از سنجاقکی

شاخک هایش

به جستجوی صدا .

چرخباد خاک و دود

چون غول از خمره ی تنگ

رها شده بود .

تکه چوبی در تلاطم آب

زورق کودکی می توانست بود

و کاغذهای در پرواز

روی انداز خواب نازک او .

تماشاگر اما

نامی بر تابلو نیافت .                                          

" اشعار جنگ"

خانه های خالی

قاب های بی تمثال اند

بر دیوار شهر .

بر رف های گردگیری شده

گردسوز و آینه خاموشند .

پنجره های تمیز

نگاه مترسکی است

بر بوستان سوخته .

ذهن خشک گندم

تهی است از بهار .

باران بر گونی های شن می شکند ،

و جوانه ها به گونه ی حشرات سبزفام

از گونی ها بالا می روند .

غرش موشک ها

و هق هق نوروز رها شده

 در قاب بی تمثال شهر .

                                         

" اشعار جنگ"

آنان

به دیار خود زاده شدند

 مگر این

گناهی نبود از برایشان .

مردگان کهن

در برگ درختان سبز بودند

و نو خاسته ترین سبزه

همزاد کودکی یک روزه بود .

نسیم سرخوش اما

بی خبر از فرجام شوم خویش بود .

کودک

ناتمام از بازی خود

به خانه خوانده شد

زن در آینه

زندگی را زیبا دیده بود

و شاخه ای معطر

در خوراک انداخته بود

این همه غفلت پاک

بر فرق حلبچه افشانده بود .

شهر

باغستانی تکانده از شکوفه بود

ماه

در کودک ریزان کوچه ها

به جستجوی آخرین همبازی خود بود .

در خانه شیرآب بازمانده بود

ننوی کودک برآب

دسته گلی

که رها شده بود .

                                   

" از قاب های بی تمثال"

آه فاتحان !

آواز مغلوبان

چه زلال فرو می ریزد

از غربال شما .

                     ( عالم تا شده است )

عالم تا شده است

در روزنامه ی دیروز .

آفریقا

زیر دوده ی قابلمه

سیاه می شود .

یک دسته تربچه ی گلی

شکاف زلزله را پوشانده است .

دانه ی قمری ها

بر آتشبارها فرو ریخته است .

بر دید و بازدیدها

پیراهنی پیچیده می شود

و جنایتی

در سطل زباله می گندد

 

                                        

                                 از کتاب « شکلی در باد »


                      « نخلستان سوخته »

در دهانه ی تانک زنگ زده ای

پرستوها تخم گذاشته اند .

گرده های خرما

روی نارنجک داغی

لقاح می کنند .

درون زره پوشی

شب پره ها بر کرت های تن سربازی

بذر افشانی می کنند .

ستاره ها از هراس آتشبارها

از پناهگاه بیرون نمی آیند .

کودکی برای چیدن خرما

به نخلستان سوخته می رود

و با زنبیلی پر از نارنجک باز می گردد .

در گورستان نبردافزارها

بنفشه و پامچال

متین و خوددار

مانند تصنع اندوه در مراسم ختم

چشم به راه واپسین دعای آمرزش اند

تا دگرباره در باد

به رقص در آیند .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:23  توسط وحید .ص.جم  | 


سهراب سپهری (تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - پرواز :۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

خود سهراب می‌گوید : … مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲ ؛ مادرم صدای اذان را می شندیده است…

(هنوز در سفرم )

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، و اهل ذوق و هنر بود وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.

… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…

(هنوز در سفرم )

پدر سهراب سر انجام در سال ۱۳۴۱ دار فانی را وداع گفت.

مادر سهراب، ماه جبین نام داشت او نیز اهل شعر و ادب بود؛که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت. خواهران سهراب : همایون دخت، پریدخت و پروانه بودند.         محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.

سهراب از محل تولدش چنین می‌گوید : … خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…

(هنوز در سفرم)

سهراب در سال ۱۳۱۲ وارد مدرسه ابتدایی خیام (مدرس) کاشان شد. … مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می‌شد….

(اتاق آبی)

… در دبستان، ما را برای نماز به مسجدمی‌بردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.

بی آنکه خدایی داشته باشم …

(هنوز در سفرم)

سهراب از معلم کلاس اولش چنین می‌گوید : … آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک می‌خورد…

در خرداد ماه سال ۱۳۱۹ تحصیلات شش ساله ابتدایی را گذراند. خرداد سال ۱۳۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی. … دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را می‌خوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه می‌رفتم، سعی می‌کردم پا روی ملخها نگذارم….

(هنوز در سفرم)

در مهرماه همان سال، تحصیل در دوره متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان آغاز کرد. … در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…

(هنوز در سفرم )

از دوستان این دوره سهراب می‌توان محمود فیلسوفی و احمد مدیحی را نام برد.


سهراب و خانواده در سال ۱۳۲۰ به خانه ای در محله سرپله کاشان نقل مکان کردند. وی پس از پایان دوره اول متوسطه،در سال ۱۳۳۲ به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد. … در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمی‌رسیدیم. اهل سنجش نمی‌شدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می‌باختیم. شیفته می‌شدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…

(هنوز در سفرم)

درسال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رساند و به کاشان بازگشت. … دوران دگرگونی آغاز می‌شد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم می‌شد…

(هنوز در سفرم)

در آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد. … شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت…

(هنوز در سفرم)

سهراب در سن نوزده سالگی (۱۳۲۶) ، منظومه ای عاشقانه و لطیف ، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه را منتشر شد.

…دل به کف عشق هر آنکس سپرد جان به در از وادی محنت نبرد زندگی افسانه محنت فزاست زندگی یک بی سر و ته ماجراست غیر غم و محنت و اندوه و رنج نیست در این کهنه سرای سپنج… مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است. سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمی‌کرد.

در سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.

… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…

(هنوز در سفرم)

در شهریور ماه همان سال، سهراب از اداره فرهنگ کاشان استعفا داد. و در مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران آمد. در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج می‌رفت.

سهراب مجموعه شعر «مرگ رنگ» را در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد. بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :

… جهان آسوده خوابیده است، فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ چنان که من به روی خویش …

وی در سال ۱۳۳۲ دوره نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا را پایان داد و مدرک لیسانس گرفت .در همین زمان مدال درجه اول علم و فرهنگ را از شاه دریافت نمود. … در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خیر قربان و شاه زیر لب گفت : خودم حدس می‌زدم. …

(مرغ مهاجر )

سهراب دومین مجموعه شعرخود با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خودش و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه در اواخر سال ۱۳۳۲منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد وی همچنین در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید.

تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.

و در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر کرد.

در فروردین ماه سال ۱۳۳۷، در نخستین بی ینال تهران شرکت نمود و در خرداد همان سال در بی ینال ونیز شرکت کرد و مدت دو ماه در ایتالیا اقامت کرد.

سهراب در دومین بی ینال تهران در سال ۱۳۳۹شرکت نمود ،و موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید. در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر می‌کند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را می‌آموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین می‌نویسد :

… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر. و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم…

در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلی سفر می‌کند. و پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز می‌گردد. در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان می‌کنند. در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود. پدر سهراب در تیرماه سال ۱۳۴۱ فوت کرد … وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من می‌دانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم …

تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. در فروردین سال ۱۳۴۳، به هند سفر کرد و از دهلی و کشمیر دیدن نمود، در راه بازگشت به پاکستان سفر کرد،و از لاهور و پیشاور بازدیدبه عمل آورد و در نهایت ن برای بازدید از کابل به افغانستان سفر کرد. در آبانماه همان سال، و پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد. در تابستان همین سال سهراب منظومه « صدای پای آب » را در روستای چنار آفرید.

تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد. درسال ۱۳۴۹، به آمریکا سفر کرد و پس از ۷ ماه اقامت در لانگ آیلند و نیویورک، به ایران باز گشت. در سال ۱۳۵۱ نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران برگزار کرد. و تا سال ۱۳۵۷، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.

سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون سهراب بود .در دی ماه همین سال جهت درمان به انگلستان سفر کرد و اسفندماه به ایران باز گشت.

و سر انجام در ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران دار فانی را وداع گفت تا فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردد. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:

به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

… کاشان تنها جایی است که به من آرامش می‌دهد و می دانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…

و سهراب … ماندگار شد …

"صدای پای آب"  آشناترین شعر سهراب است ؛ همانند تمامی آثارش !

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

"ونقاشی هایش که همچون سایر اثارش روان و جاری است"

و "اتاق آبی" حکایت از دلنوشته هایش است که هنر سهراب را در تمامی عرصه ها به نمایش بنشیند !

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .
در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت .
آن همه مار ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ، زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ، انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند .
دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي كوچك را صدا كردم ، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را كنار مي كشد ، دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج
مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود تا تولد يك فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ، pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود ، عمويم اينها را نمي دانست .
نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديكي نمي كردند و آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريكا و ... نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق كيميا،
كه يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به rite باروري فكر مي كنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد. كبرا درياي Acvzttha است.
عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را نخوانده بود ، خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند .وقتي كه زندگي اش را نثار
مي كند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل
مي شود . و نه اين افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است ، و مار است. نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند . و جايش دايره كل است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.

                                                                              "و یادش گرامی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:27  توسط وحید .ص.جم  | 

علی باباچاهی


علی باباچاهی متولد سال 1321 بوشهر ( كنگان ) است. باباچاهی در پاسخ به یكی از پرسش های احسان یارشاطر ( دانشنامه ایران ،‌ دانشگاه كلمبیا ) كه زمینه ی خانوادگی شاعر و منتقد معاصر ما را جویا می شود ،‌ می نویسد :

« پدر برآمده از صحرا ( تنگستان بوشهر ) ،‌ همسایه تفنگ و مادر نمك پرورده دریا (بوشهر ) بود ... »

باباچاهی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر می گذراند . در دوره اول متوسطه ،‌ دل در گروه شعر و ادبیات می نهد. این عاشقی زودرس،‌ روز به روز برای او جدی تر می شود. در مسابقه ادبی كه در همین سال بین دانش آموزان تمامی دبیرستان های بوشهر برگزار می شود،‌ رتبه اول را به دست آورد همین صحنه در همان سال ،‌ در شیراز و بین دبیرستان های سرتاسر شیراز تكرار می شود و باباچاهی همچنان در نقش نفر اول ظاهر می شود . جایزه و صد آفرین ! وی كه همچنان ( و حالا دوره دوم دبیرستان ) در بوشهر اقامت دارد ،‌ شعرهایش در مجلات تهران ،‌ با نام مستعار « ع . فریاد » چاپ می شود اما وقتی یكی از شعرهای این شاعر جوان ( نوجوان ؟) در مجله امید ایران به عنوان « بهترین شعر هفته » به چاپ می رسد ،‌ باباچاهی از نو به جلد اسم اصلی خود برمی گردد و شعرهایش را به امضای خودش در مجلات پایتخت به چاپ می رساند . باباچاهی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر ‌، حدود سال 40 ـ 39 به دانشكده ادبیات شیراز راه می یابد . مسئولیت صفحه شعر مجله دانشجویی دانشكده ادبیات شیراز را برای مدتی كوتاه به عهده می گیرد . او در این سال ها به اتفاق چند تن از دانشجویان ،‌ جلساتی ادبی در دانشكده ادبیات شیراز برگزار می كند . آن هم بیشتر به این نیت كه استادان ضد شعر نیمایی را با جریانات ادبی روز آشنا سازد . در 1343 دوره سربازی ( آموزشی ) را در شیراز و بقیه دوره را كه افسر وظیفه است در كرمان سپری می كند . جالب اینكه مدیر مسئول مجله ی « آدینه » كه دوره آموزشی خود را در كرمان می گذراند ،‌ در گروهانی است كه باباچاهی فرماندهی آن را به عهده دارد . باباچاهی حدود سال 45 وارد آموزش و پرورش می شود و مدت 18 سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول است كه بعد از انقلاب به تعبیر خودش به دریافت جایزه « بازنشاندگی اجباری » نائل می شود . ( سال 1362 ) باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پایتخت ،‌ به نوعی از فعالیت مطبوعاتی ( ژورنالیستی ؟ ) غافل نیست .

در كتاب « صد سال مطبوعات بوشهر ،‌ سید قاسم هاشمی صفحه 300 » می خوانیم :

« مجله تكاپو به سردبیری علی باباچاهی در پاییز 1346 در بوشهر منتشر شد ...» پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول 1347 ،‌ ساواك علی باباچاهی را برای تعطیل نمودن مجله تحت فشار قرار داد و سرانجام به دنبال دخالت مستقیم ساواك ‌، به بهانه عدم مجوز انتشار ،‌ تكاپو متوقف شد ... مجله تكاپو ... مورد استقبال محافل فرهنگی و روشنفكری قرار گرفت . مجلات روشنفكری تهران مانند « خوشه » ، « فردوسی » نیز مطالبی از آن نقل كرده اند . مجله « خوشه » ... سخنرانی احمد شاملو را ... به نقل از مجله تكاپو به چاپ رسانید. « خوشه » ، سردبیر و دست اندركاران مجله تكاپو را با عنوان « كوشندگان شعر امروز ایران » معرفی كرد . در همین سال ها ـ 1348 ـ باباچاهی به قول خودش با « دختری از ایل بختیاری » كه مشغول تدریس در مدارس بوشهر است ازدواج می كند . او اكنون صاحب یك پسر و یك دختر است كه هر دوی آنها تحصیلات دانشگاهی خود را گذرانیده اند .

در همین سال ها ،‌ خسرو گلسرخی نقدی بر دومین كتاب شعر باباچاهی ( جهان و روشنایی های غمناك ) می نویسد . این نقد در « تاریخ تحلیلی شعر نو » شمس لنگرودی چاپ شده است . منوچهر آتشی بعد از مطرح شدن باباچاهی ‌، در مجلات و محافل هنری،‌ در سال حدود سی سال پیش 1356 درباره شعر او،‌ در یكی از شماره های مجله ی تماشا می نویسد: « علی باباچاهی امروز به گمان من ( سوگند به شعر ) از سه تا چهار تن شاعر راستین ایران است ... بیشترین تازگی های جهانی و باروری سرزمینی و بومی در شعرهایش متوج و زمزمه گر حركت دارد . اطلاق كمال بر آنها ،‌ هیچ تردیدی را به ذهن مهاجم نمی كند . »


1362 / باباچاهی ،‌ تهران ،‌ آوارگی شغلی و شیدایی ،‌ ابن مشغله : ویرایش كتاب های مختلف ،‌ تنظیم نمایشنامه های رادیویی بیشتر بر اساس داستان های كوتاه چخوف ،‌ همكاری با نشر « پاپیروس » ،‌ همكاری با نشر « پیشبرد » ،‌ تحقیق در متون كهن فارسی ( گزینش عناصر نمایشی ) در یك مؤسسه دولتی ،‌ همكاری با مركز نشر دانشگاهی ( تعریف نگاری) لغات متون كهن فارسی كه از سال 68 تا 1384 ادامه داشت . مسئولیت صفحات شعر « آدینه » ( یك دهه ) و چندی پیش مسئولیت شعر و نقد شعر مجله « نافه» را پذیرفت .

در این سال ها باباچاهی ده ها جلسه سخنرانی در محافل خصوصی و دانشگاهی را به خود اختصاص داده است . باباچاهی كه در سال های قبل از انقلاب ،‌ در مجلات « خوشه» ،‌ « روشنفكر » ،‌ « رودكی » ،‌ « كتاب هفته » و جنگ های معتبر ادبی حضوری مستمر داشته ،‌ بعد از انقلاب ، بیشتر مجلات و نشریه های معتبر ادبی او را به نوشتن مقاله و انجام مصاحبه دعوت كرده اند . باباچاهی در كنار مصاحبه های متعدد و طرح مقولات جدید، به طرح « شعر پسانیمایی پرداخت » و بعداً به طور عمیق تری « شعر در وضعیت دیگر » را مطرح ساخت كه بحث های زیادی را دامن زد . از باباچاهی تاكنون حدود سی كتاب شعر و نقد و تحقیق ،‌ به چاپ رسیده است و همچنین یك مجموعه شعر و یك كتاب نقد شعر در دست انتشار دارد .


علی باباچاهی - قسم 

به شب قسم

که قلاده را شب ها تو به گردن سگ هاری فقط

که فکر می کنی : نکند ؟

ماری اما به رختخواب من می اندازی

پنج و پنج دقیقه / دقیقا

از خوابی انصافا خیلی عمیق / من

به جای تو حتی بلند بلند می پرم از جا

مرا ببوس

برای آخرین بار اتوبوسی که فقط آدم های تقریبا زشت را

به بهشت اول صبح خدا هم که نمی برد / اما

تا موی سر مرا در آسیاب سفید نکند

له نمی شود چرا سر این عین سگ هار

پس

رختخواب مرا مستانه بنداز / که از فرط هر چه / زود بمیرم

که این مار لعنتی

گوشه - کنار میز کار مرا هم / نه اینکه بلد نیست

فعلا که در رختخواب من افتاده است

مجموعه شعر

نقد ادبی

شعر کودک

سه شعر از "علی باباچاهی "

 

اگر گلِ كامل 

از ممنوعیت هایی كه درچاه ریخته اند

گلی سرزده كه دست زدن به آن ممنوع است

چرایش را خدایی می داند كه خوردن زهر و تف كردن –

                                              عسل را قدغن كرده

و برای میتِ گل سرخ هم حرمت خاصی قائل است

پس آزادی سر در آوردن از عمق چاه هم نیست

حتی اگر اسم تو را گل كامل گذاشته باشند

به دست های من هم ضربدری كوبیده اند كه

                                    دست درازی به دامنِ خدا ممنوع

تضرع ِ به درگاه گل ممنوع

و بوییدن گلی كه فقط برای من از چاه سردرآورده    ممنوع

و دراز كشیدن وسط ممنوعیت گل   ممنوع

كاش ممنوع نبودیم ِ ما ممنوع نبود .

 تیر ماه ١٣٨٥

 

 از نمردن

 

آن طورها كه بود    بد هم نبود

اینطورها كه هست     بد نیست

هر خوشه گندمی كه می كنم از ساقه چند قطره خون نمی چكد از آن

هر ماشه ای كه می چكانم    دندان گرگ در عضلاتم گیر نمی كند

فاسد نمی شود سبد سبد     سبد انگورم

و شراب همان آب ولرمی نیست كه از شیر سر كوچه می مكیدم

قطار ، قطار می رسد از راه

و ما صبح به زودی می رویم به سمت بهشتی كه سارا انار ندارد

كم كم / وقت برای خندیدن كم می آوریم

بس كه جنازه های تازه تازه    یكی یكی از در   در می روند

به بایزید زنگی بزن وَ بگو

پیاده شوم یا نشوم در بندری كه با سر ِ آستین

                                  گوهر بیرون آوردندی از ته دریا ؟

درختی كه نمی خواهد سر به هوا باشد

از ترس اره بدنش تاول نمی زند

از نمردن كه نترسی    موش كور هم عاشق می شود

كسی كه از دیوار كوتاه بالا می رود

غبطه نمی خورد به پرنده ی فرضا عاشقی

كه زیر چرخ ماشینی دراز كشیده

عاشقی كه دراز نكشد  ؟ / نقشش را خوب بازی نمی كند !

بوده     در كتاب عاشق فی الدنیا فرموده  :

معشوقه ای كه قهر نكند عاشق است . 

دی ماه ١٣٨٥

 

گذرانی

امروز هم می گذرد با گل نرگس كه درست وسط خواب های تو كاشته اند

چل سال عاشقی از تو مجسمه ای ساخته كه به مرگی شیرین فرو بروی

از زنبوری كه نیش ات می زند می دانی كه هنوز نمرده ای

كمی عاقل تر باش  از تو گذشته كه باز هم سرت بخورد به سنگ

فخرمی كنی كه جسدت راه می رود

و خلاف آب شنا می كند ؟

.. لكنت گرفته ای از دیدن عزراییل   یا ذوق كرده ای از شاخه گلی

                                                        كه برایت خریده ام

.. رسوای زمانه منم ،دیوانه منم

.. تو فقط در همه ی "هیچ " های من همه كاره ای

.. سرت از آب كرده ای بیرون كه نشان بدهی تشنگی آورده ای به دست ؟

بغل كرده ای سنگ تراشیده ای از پر قو را

                                         راه می رود ، حرف می زند

                                         و كمی چیز تر از چیز است

دلت از برفی گرم است كه به سرت باریده

                                         و كمی چیز تر از چیز است

منابع : ویکیپدیا و تارنگار علی باباچاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:14  توسط وحید .ص.جم  | 

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه- درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود.

شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد،اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.

شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط وحید .ص.جم  | 




رضا براهنی (۱۳۱۴) نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ایرانی است. او عضو کانون نویسندگان ایران و رئیس سابق انجمن قلم کانادا است .. آثار او به زبان‌های مختلف از جمله انگلیسی، سوئدی و فرانسوی ترجمه شده‌است.

رضا براهنی در سال ۱۳۱۴ خورشیدی ، در تبریز به دنیا آمد خانواده اش زندگی فقیرانه‌ای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار می‌کرد . در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد در سال ۱۳۵۱ خورشیدی به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد . یک سال بعد که به ایران آمد دستگیر و زندانی شد در سال ۱۳۵۳ خورشیدی ، بار دیگر به آمریکا رفت در سال ۱۳۵۶ جایزه بهترین روزنامه نگار حقوق انسانی را گرفت.

اشعار

  • آهوان باغ (۱۳۴۱)
  • جنگل و شهر (۱۳۴۳)
  • شبی از نیمروز(۱۳۴۴)
  • مصیبتی زیر آفتاب(۱۳۴۹)
  • گل بر گسترده ماه(۱۳۴۹)
  • ظل الله(۱۳۵۸)
  • نقاب‌ها و بندها (انگلیسی)(۱۳۵۶)
  • غم‌های بزرگ(۱۳۶۳)
  • بیا کنار پنجره(۱۳۶۷)
  • خطاب به پروانه‌ها

اسماعیل(۱۳۶۶)


رمان

  • آواز کشتگان
  • رازهای سرزمین من
  • آزاده خانم و نویسنده‌اش، ناشر: انتشارات کاروان
  • الیاس در نیویورک
  • روزگار دوزخی آقای ایاز
  • چاه به چاه
  • بعد از عروسی چه گذشت


نقد ادبی

  • طلا در مس
  • قصه‌نویسی
  • کیمیا و خاک
  • تاریخ مذکر
  • در انقلاب ایران
  • خطاب به پروانه‌ها یا چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
  • گزارش به نسل بی سن فردا(سخنرانیهاومصاحبه‌ها)
برنده جایزه ادبی یلدا (۱۳۸۴)، برای یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینه نقد ادبی.
گل می چکد


آب را و کافی را ترکیب می کنند
گل می چکد به روی نمی دانم
پس حاضری تو و ، تولد من در باران
پیش از تولد تو بود که من عاشق تو شدم
گل می چکد
و از زمین پرتاب می رود یا می پرم
و عمه من از مفرغ و پاپیروس می خوابد
از دوست داشتنی تر از با نیست
خوردم به خواب دوش مرا خواب خورده ای گل می چکد
حالا دو روز تربت من در راه است
با آب کافی هم عاشق شدن را پریده بودم
غسل گنجشک با تگرگ روی تیر چراغ برق
گل می چکد ، کبوتر می گوید یکشنبه ، یا یکشبه
با هم که دوست داشتنی تر از از نیست
وقتی مرا به سمرقند هم نخواهد برد
حالا دیگر بلند شو برویم وقت خوابیدن
حالا که وقت نداریم سال آینده می خوابیم
و حالا مادر مرا می زاید
و صورت مثالی لجن از بیضه هایم آویزان است
حالا که وقت نداریم سال آینده به دنیا می آییم
شش روز مانده به پایان برج بلدرچین
و شب پره از شب به روی پله شب دیگر پرید که گفتند شب پره
و مفرغ و پاپیروس در عمه زار صبح سمرقند
وقتی کنیزک را آماده می کنند تا مولوی و طوطی و ، تاجر ، همراه نی ، بعد از نماز دست بیفشانند
نترسید برقصید ، من هم کنار شما خواهم رقصید حالا مرا بسازید
من ساخته شدنی هستم
و بوی دریا می آمد


مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم
و عصر باز خانواده بینایی به خواستگاری ام آمد
و خواستگار ، جوان و شق و رق ، و گل به دست ، که من گفتم
شما که ریش مرا دیده اید
و مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان و گفت چرا با جوان عاشق شوخی ؟
و چادرش را به روی شانه اش انداخت و شربت و شیرینی گرفت ، و لبخند زد
چنان پرم از تو که دیگر
و خواستگار بی مقدمه فریاد زد ، قلم و کارت بلانش و مهر !
و گریه کرد دلم سوخت چون که عاشق بود
و مادرم گفت ، مسئله پیچیده است ، جهیزش حاضر نیست
برادر بزرگترش رفته هند که طوطی و ، بودا بیاورد
و خواستگار نامه ای از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر می کرد
و عینک و ، کلاه خود به سر داشت
و خواهر کوچکترم که از لای پرده می خندید ، چه ناز بود ! هنوز سیم به دندان داشت
و صورت پدر خواستگار در آیینه ، انعکاس عینک و ابرو بود
و چشم هایش را به صورت من بیچاره دوخته بود و هیز بود
ومن بلند شدم ، اریب توی آینه رفتم
و از هزار بندر و دریاچه عبور کردم
و بادبان های کشتی ها را به نام تو افراشتم
و رفتم از دکلی بالا ، نشستم آن سر
و بوی دریا می آمد و عطر نای نهنگان عاشق را نسیم می آورد
و خواستگار که شکل بحر خزر بود پیش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت
و گریه کرد و فریاد زد شبیه من
پرم من از تو چنان پر که دیگرم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
و رفت
و مادرم که چشم نامحرم را دور دید ، چادرش را برداشت
و روی عرشه ی کشتی به رقص در آمد
بقیه برگشتند





 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:16  توسط وحید .ص.جم  | 

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در همین سال با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می شود.

کتاب‌ها

اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌های داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطنناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.

معروف‌ترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده‌است (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه می‌پردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق می‌افتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره می‌کند (گلشیری، ص ۱۷۱).

از آثار دیگر وی می‌توان به چهل طوطی (با جلال آل‌احمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.

مهم‌ترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمان‌های جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازند.

درج مطالب از سایت های "ویکی پدیا" و"اعتماد"

http://fa.wikipedia.org

http://www.etemaad.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:26  توسط وحید .ص.جم  | 

 


آیدین آغداشلو سال ۱۳۱۹ خورشیدی در محله ي آفخرا ي رشت به دنیا آمد . پدرش از مهاجران قفقازی بود و در ۱۲ سالگی آیدین درگذشت و وی از آن زمان با مادرش زندگی می‌کرد. در جوانی با پری وزیری‌تبار (هنرپیشه تئاتر و سینما) که با شهرت هنری شهره آغداشلو نامبردار است، ازدواج کرد. ولی این ازدواج به جدایی انجامید و آیدین آغداشلو مجدداً در سال ۱۳۵۹ با فیروزه اطهاری (دانش‌آموختهٔ رشتهٔ معماری) که از دانشجویان خود او بود، ازدواج کرد و صاحب یک دختر و یک پسر به نام‌های «تارا» و «تکین» شد. او در حال حاضر در تهران و خانواده اش در تورنتوی کانادا ساکن هستند.


آیدین آغداشلو از پنج سالگی به نقاشی روی آورد و در ۱۴ سالگی نقاشی‌هایش در کتاب‌های درسی چاپ می‌شد و بعدها نقاشی و گرافیک حرفه اصلی او شد و در رشته نقاشی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل گردید و از آن تاریخ تاکنون به خلق آثار هنری و تدریس نقاشی و تاریخ هنر در دانشگاه اشتغال دارد. او علاوه بر خلق آثار نقاشی و گرافیکی ارزشمند ، در زمینه تئاتر و سینما نیز صاحب نظر است.

آیدین آغداشلو در سال ۲۰۰۴
تولد ۸ آبان ۱۳۱۹
محله ي آفخرا رشت
زمینه فعالیت نقاش، نویسنده و طراح
ملیت ایران ایران
دوره معاصر
محل زندگی رشت , تهران
همسر شهره آغداشلو (۱۳۵۹-۱۳۵۱)
فیروزه اطهاری (تا کنون-۱۳۵۹)
فرزندان «تارا» و «تکین» از همسر دوم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:7  توسط وحید .ص.جم  | 


"حس زنانگی" در تابلوهایش موج میزند ؛ و زیبایی را در جای جای صورتهای زنانش ؛ به راحتی قابل لمس است. "نیکو خانی" 26 سال پیش در خانواده ای هنرمند ، در تهران پا به عرصه گیتی نهاد . پدرش با موسیقی سنتی انس و الفتی عمیق داشت ، سه تار می نواخت و صدایی گیرا و تاثیر گذار داشت . نیکو ، کوچکترین فرزند خانواده بود و دو خواهر بزرگتر از خود داشت . خیلی زود علاقه اش به نقاشی در وجودش هوایدا گشت . و با استعداد شگرفی که داشت ، با شرکت در چند گالری و نمایشگاه ؛ مورد تحسین اهل هنر قرار گرفت .

نیکو ؛ که خود از زیبایی و جذابیت زنانگی خاصی برخوردار است ؛ بعضا، آثارش را از چهره و نیم تنه زنها انتخاب کرد ، و دگردیسی خاصی را در به تصویر کشیدن پرتره به نمایش گذاشت . آثارش آمیزشی از "سورآلیسم" و  "اکسپرسیونیسم" را  نمایش می دهد که با ترفندهای تلویحی تصویری ؛ "فیگوراتیو" پرده های زیبایی را آفریده !

 

 

....... پرده های نقاشی "نیکو خانی" با تبعیت از سبک پست مدرنیسم از ویژیگی های خاصی برخوردار است .

http://www.nikoohajitarkhani.com

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:43  توسط وحید .ص.جم  | 

 

حمید مصدق بی‌‏گمان یكی از شاعران محبوب و سرشناس در میان مردم ایران مخصوصاً در میان دانشجویان است.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگ و اندیشه خبرگزاری كار ایران ایلنا، سیمین بهبهانی گفت: حمید مصدق سرودن شعر را از نوجوانی شروع كرد و در زمان دانشجویی وقتی كه در دانشگاه حقوق تحصیل می‌‏كرد, شعرش به مرحله پختگی رسید، محبوبیت او از این جهت است كه اهداف انسانی را با شعر می‌‏آمیخت كه این موضوع در شنونده دوگونه احساس ایجاد می‌‏كرد.
وی در ادامه با اشاره به این كه احساس لطیف عاشقانه و تصور آرمان‌‏هایی كه در جامعه تأثیر گذار بود در شعر او آمیخته شده بود گفت: حمید مصدق در میان مردم طرفداران بسیاری داشت و مجموعه "آبی، خاكستری، سیاه" او كه در زمان دانشجویی سروده شده بود درواقع درمیان تمام قشرها بر سرزبان‌‏ها جاری بود
این شاعرمعاصردر باره این مجموعه مشهور مصدق گفت: او در این مجموعه عشق و آرزو‌‏های یك زوج عاشق را بیان می‌‏كند و در عین حال از موضوعاتی صحبت می‌‏كند كه به سبب فرا گیر بودن آن هنوز چند مصراع آن در بین مردم رایج است.
این غزل سرای مطرح معاصر در ادامه به زبان خاص شعری مصدق اشاره كرد و گفت: زبان مصدق بسیار ساده‌‏روان است تا جایی كه هیچ واژه‌‏ای غیر قابل فهم برای شنونده ندارد و با همین روانی, تلفیقی زیبا بین تصاویر و واژه های زیبا و لطیف ایجاد كرده است.
بهبهانی ردباره احساس شاعرانه در شعر های مصدق گفت: زبان شعری او چند بعدی نیست ولی شعر مصدق از عمق جانش می‌‏جوشد تا احساس به او فرمان نمی داد هیچ شعری را روی كاغذ نمی‌‏آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط وحید .ص.جم  | 

فرخ تمیمی در 11/11/1312 خورشیدی در نیشابور زاده شد. پدرش «میرزا محمد خان طالقانی»  از مردم طالقان و از اقوام «دکتر حشمت طالقانی» ، همرزم «میرزا کوچک خان جنگلی» بود.
میرزا محمد خان در جریان انقلاب مشروطیت و در هنگام زمامداری «سپهسالار تنکابنی» با سران نهضت، تماس نزدیک داشت و یکی از آزادیخواهان و نویسندگان کمیته انقلاب مشروطیت رشت به شمار می رفت. پدر فرخ به علت ارتباط تنگاتنگ با نهضت مشروطیت و نهضت جنگل، از سوی حکومت وقت دو بار مأمور مذاکره با سران نهضت جنگل شد.
فرخ در 2 سالگی پدر را از دست داد و زیر نظر مادرش بانو «نصرت السلطنه مقدم مراغه ای» از خاندان «حاج میر شکار آذربایجانی» در تهران بزرگ شد. او دوره های ابتدایی و متوسطه را در دبستان تمدن و دبیرستان دارالفنون گذراند.
سالهای نوجوانی و جوانی اش در تب و تاب سیاسی سالهای پس از جنگ جهانی دوم همراه بود و به نهضت ملی ایران تحت رهبری «دکتر مصدق» گرایش یافت . او به سال 1333 در نخستین دوره ی مهندسی دانشکده ی نفت پذیرفته شد اما چند ماه بعد به دلیل مشکلات مادی از ادامه تحصیل بازماند. سپس به خدمت سربازی رفت . دوره ی سربازی را در تهران، گرگان و ترکمن صحرا سپری کرد و پس از آن به کار در زمینه ی حسابداری پرداخت .درس این رشته را هم در آغاز دهه ی 1340 در « موسسه ی عالی حسابداری » خواند ؛ دانشکده ای که «عزیزالله نبوی» یکی از نخستین استادان رشته ی حسابداری در ایران بنیان نهاد . سال 1346 این دوره را به پایان بُرد. سپس به مدیریت حسابرسی و ریاست قسمت حسابداری کارخانجات و شرکتهای مختلفی رسید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:57  توسط وحید .ص.جم  | 


سیاوش کَسرایی (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین) از شاعران و فعالان سیاسی معاصر ایران بود.


سیاوش کسرایی در سال۱۳۰۵ در اصفهان متولد شد. وی سرودن شعر را از جوانی آغاز کرد.

شاهکار او منظومه آرش کمانگیر است. وی از شاگردان نیما بود که به او وفادار ماند.ضمن آنکه سالیان دراز در حزب توده فعال بود و در کنار شعر به مسایل سیاسی نیز می‌پرداخت. به همین دلیل گروهی او را شاعری مردمی می‌نامیدند.

بسیار زود به همراه خانواده اش به پایتخت آمد. او در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند و علاوه بر فعالیت‌های ادبی و سرودن شعر، عمری را به تکاپوهای سیاسی (حزب توده ایران) گذراند. اما سرانجام، ناگزیر از مهاجرت شد و دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد. وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور خود و در تبعید در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد.

در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:13  توسط وحید .ص.جم  | 

شاید تاثیر هدایت از کافکا ، باعث این بود که ، کم کم قصه های هدایت تلخ و مایوس کننده شود ! تا حدی که در "بوف کور" به اوج رسید ! و بعد از آن دیگر هدایت چیزی ننوشت که حتی ، کورسو امیدی در آن دیده شود ؛ و این تا آنجا ادامه یافت ، که خود نیز در افکار مالیخولیاییش ،غرق شد و دست آخر هم در یاس و نومیدی ؛ خودکشی کرد! ولی این موضوع از ارزش کارهای این نویسنده چیزی کم نکرد که هیچ ؛ در مواردی باعث شهرت و محبوبیتش هم شد . صادق هدایت در زمره نویسندگان بنام ایران بود و در زمان خودش از اعتبار بسیاری برخوردار بود . کو اینکه امروز هم آثارش مورد استقبال بساری قرار می گیرد . 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:54  توسط وحید .ص.جم  | 

بسیاری از ترانه هایش را ، با صدای جادوئی "بنان" شنیده ایم . شعرها و ترانه هایش بسیار روان و ساده است ، و همه پسند ! موهبتی که نصیب هر کس نمیشود . ولی "رهی" ؛ رها از تمامی قید و بندها ، شعرها و ترانه هایی را سرود ، که بی اغراق به دل همه نشست و با چند تن از عاشقان ؛ که از جنس خودش بودند ، انس و الفتی به هم زد ؛ که نتیجه اش " تولی دیگر بود برای هنر موسیقیایی ایران" و بیشترین تبلورش در رادیو
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:2  توسط وحید .ص.جم  | 

جلال آل احمد را کمتر کسی است که ، با ادب ایران انس و الفتی داشته باشد و نشناسد ! او که معلمی بود درد آشنا ؛ در اختناق ستمشاهی آن روز ، با قلمش که براستی برنده تر شمشیر بود ؛ فریاد در گلو مانده مردم را بر سر از همه جا بیخبران کوفت ! از پیشگامان روشنگری و روشنفکری زمان خود بود و از موسسان کانون نویسندگان ایران ،و از مدافعان حرمت قلم ! یادش گرامی و نامش جاوید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:5  توسط وحید .ص.جم  | 

هر کسی که کوچکترین مروری بر زندگی "فروغ فرخزاد" داشته باشد ؛ با نام ابراهیم گلستان هم قطعا آشناست . شاید پس از آنهمه سرخوردگی فروغ از زندگی ، آشنایی با آبراهیم گلستان تنها نفطه امید ادامه زندگی فرهنگی فروغ بود ؛ چرا که او توانست ؛ دوباره با شعر و هنر آشتی کند ؛ هر چند تلخ ؛ ولی آشتی کرد .و این امکان نداشت مگر با همیاری گلستان!





 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:41  توسط وحید .ص.جم  | 

فريدون مشيری

(۱۳۷۹ - ۱۳۰۵)

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 10:20  توسط وحید .ص.جم  | 

من " صمد بهرنگی " را ، با داستان  " ماهی سیاه کوچولو " یش شناختم . صمد معلم ساده و متعهدی بود که خود را وقف بجه هائی کرد ، که محرومیت تنها هدیه حاکمان آنروزشان بود ! در برهه ای که هر کسی سر در گریبان خویش ، فقط به خود می اندیشید و بس ؛ او که خود از میان همین محرومان یکی از روستاهای آذری بود ؛ فریاد بیصدای خلق را با تربیت این بچه های فراموش شده بر سر حاکمانش کوبید ؛ گو اینکه حاکم هین حد اقل را هم تاب نیاورد و ............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:44  توسط وحید .ص.جم  | 

بعید میدانم کسی با ترانه های مریم حیدرزاده که خود با آن صدای دلنشینش ، دکلمه میکرد ؛ غریبه باشد ! دختر کوری که سروده هایش در بیشتر ایام از بران هم لطیف تراست ! به من خورده نگیرید که چرا از واژه کور استفاده کردم و نگفتم "روشندل" یا لااقل "نابینا"!

تعارف که نداریم ؛ شاید همه ما ، بیشتر از مرگ از کوری وحشت داریم ! اما با اینکه کور نیستیم ؛ چه دیده ایم که دینمان را به چشمانمان ادا کرده باشیم ! ولی ، این دختر بی اینکه ببیند ؛ با سروده هایش دین همه ما را هم ادا کرده ! چرا که مهربانی را به ما ارزانی داشته !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:57  توسط وحید .ص.جم  | 


ندگینامه شعرا : زندگینامه خسرو گلسرخی

 

خسرو گلسرخی ( زاده ۲ بهمن ۱۳۲۲ - مقتول ۲۹ بهمن۱۳۵۲ ) شاعر و

نویسنده مارکسیست ایرانی واز فعالان سیاسی چپگرا بود. خسرو گلسرخی

در دوران حکومت محمدرضا پهلوی به همراه کرامت‌ الله دانشیان محاکمه و

اعدام شد. محاکمه و سخنرانی افشاگرانه او در این محاکمه همان زمان به

طور ناقص از تلویزیون پخش شد و در ۲۹ بهمن ۱۳۵۷، در سالگرد اعدام او و

تنها چند روز پس از وقوع انقلاب، به طور کامل پخش شد و شهرت بسیاری

یافت. گلسرخی از آن پس از چهره‌های شناخته شده چپ بوده و بسیاری

یادش را گرامی می‌دارند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:14  توسط وحید .ص.جم  | 


جسارت عمان در سرودن اشعار آئینی ، بی اغراق مثال زدنی است ! او که قریب به دو قرن پیش  در استان چهارمحال بختتیاری ، در یک خانواده مذهبی ، دیده به جهان گشود ؛ با تاسی به اعتقادات عمیق و تربیت خاص خانوادگی خیلی زود توانست از تمامی شاعران و مداحان زمان خود پا فراتر بگذارد؛ و اشعاری را در مدح و منقبت پیامبر و اهل بیت ، بخصوص امام حسین و یارانش ؛ آنچنان بسراید که تا آنروز و حتی به امروز هم نظیر و مانندی نداشته و نخواهد داشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:46  توسط وحید .ص.جم  | 


درست در اوج دگرگونی های زمستان سال 57 بود که در شیراز با رمان "همسایه ها"ی "احمد محمود" مانوس شدم؛ من که چند ماهی بیش نبود که برای تحصیل به دانشگاه شیراز آمده بودم ؛ در تنگاتنگ اعتصابها و شیشه شکستن ها و تظاهرات و ....... هر از گاهی هم در خلوت خود فرصتی می شد که به کتابی سری بزنم ! و  رمان همسایه ها آنقدر به دلم نشست که هیچگاه فراموشش نخواهم کرد .

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:7  توسط وحید .ص.جم  | 



      زندگینامه نادر نادرپور
       نادرپور در سال 1308 در تهران زاده شد دبستان و دبیرستان در تهران را پایان
      برد و در 1328 برای آموزش ادبیات فرانسه به پاریس رفت پس از چند سال به تهران
      بازگشت در 1343 رهسپار ایتالیا شد و پس از آموختن زبان ایتالیایی برای بار
      دوم به فرانسه عزیمت کرد و پس از 3 سال اقامت در این 2 کشور باز به ایران آمد
      در 1350 باز هم به ایتالیا و فرانسه رفت و برگشت سالها در اداره کل هنرهای
      زیبا کار میکرد از سال 1351 سرپرستی گروه ادب و هنر امروز را در سازمان رادیو
      و تلویزیون ملی ایران به عهده داشت

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:22  توسط وحید .ص.جم  | 


شاید کمتر کسی باشد که رمان بلند " کلیدر " محمود دولت آبادی را خوانده باشد و در تمجید این شاهکار ادبی ، زبان تحسین نگشوده باشد ! به راستی که دولت آبادی با نگارش خاص خود ، ادبیات جنوب خراسان را جانی تازه بخشید .

محمود دولت آبادی      کانون نظرسنجی پاسارگاد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:14  توسط وحید .ص.جم  | 


      استاد مهدی اخوان ثالث « این ابر رند هوشیاری که از تراز سلاله ی رندان و راستانی چون حافظ و خیام بود ، این استاد مسلم زبان و زمان » در اسفندماه 1307 در توس خراسان دیده به جهان گشود ، تا ادبیات و فرهنگ سترگ ما شاهد تولد ابرمردی باشد که شاعری امروز ما و در کل شاعری امروز و دیروز ما مدیون و وامدار این قله شعر و ادب است و او در اوج فروتنی خود را اینگونه معرفی می کند :

« پدرم اسمش علی بود و اصلاً اهل فهرج یزد بود ، اما کوچ کرده و پرورده خراسان بود. او زنی داشت به نام مریم اهل خراسان و در سال 1307 « هیچ آقایی » را که من باشم در توس خراسان به دامان روزگار افکند و این هیچ آقا همین طور بزرگ می شد تا روزی و روزگاری دیده دارد برای خودش دلی دلی آواز می خواند. و اما چه آوازی ، مسلمان نشوند ، کافر نبیند ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:2  توسط وحید .ص.جم  | 


نیما یوشیج ، شاید از معدود کسانی نباشد که سبک جدیدی را در ادبیات بنا نهاده ! ولی به حق ؛ باید اعتراف کرد ، که او تنها کسی است که با استعداد شگرف و جرات خارق العاده اش ، اولین خشت ادبیات نو را بنا نهاد ؛ که امروز بی اغراق جای خود را در ادبیات معاصر پیدا کرده ، و از منزلتی بسیار بالا برخوردار است !

علی اسفندیاری که در سال 1274 در روستای یوش در استان مازندران متولد شد ؛ با استعداد و علاقه ای که به شعر و ادبیات داشت ، از همان دوران نوجوانی شروع به سرودن شعر کرد . با همان سبک و سیاق سنتی . تا اینکه انقلابی در شعر ایجاد کرد و به جای وزن و قافیه که از ارکان شعر به شمار میرفت "رهائی" را به شعر بخشید و نثری آهنگین را به جای شعر سنتی جاگزین کرد و شعر نو را ابداع کرد.

او با مجموعه "افسانه" اولین نوزاد شعر نو را به آغوش ادبیات ایران هدیه کرد! این اثر که سر آغاز شعر نو محسوب میشود ، در سال 1300 در روزنامه قرن بیستم میرزاده عشقی منتشر شد.
نیما با این تحولی که به وجود آورد ، ملامتهای بسیاری را به جان خرید ؛ ولی از آنجا که به آنچه که میکرد اعتقاد راسخ داشت ، نه تنها خم به ابرو نیاورد که با متانت و خوشرویی و لبخند سعی در تبلیغ ایده اش برای اهالی ادب کرد ! همراهی بسیاری از جوانان و اهالی ادب آنروز مانند میرزاده عشقی و احمد شاملو و ... باعث امیدواری و تداوم راه گردید . آنچنانکه امروز شعر نو بخشی از ادبیات و فرهنگ غنی این مرز و بوم است .

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:54  توسط وحید .ص.جم  |