
)

"برای اعظم "
براي اعتراف به كليسا مي رومبي واسطه با خدا حرف مي زنند.
قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ، 1338 گتوند خوزستان
دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى 1376
مدرس دانشگاه الزهرا 70 - 1367و دانشگاه تهران تا زمان مرگ
دبیر شعر هفته نامه سروش 71-60 و سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان 83- 67
عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى
برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...
برنده تندیس مرغ آمین 1368 و تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب)
اگر بخواهیم شعرى از جنگ بگوییم حتماً سرآمد شاعران آن، قیصر امین پور به یادمان خواهد آمد همانكه روزگارى براى من و هم نسلانم سروده بود:
مى خواستم شعرى براى جنگ بگویم
دیدم نمى شود
دیگر قلم زبان دلم نیست.
گفت:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست
باید براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
"آربی اوانسیان "
... هیچگاه خاطره دو نمایش "خلوت خفتگان " و "پیرمرد مضحک " را در سال های قبل از انقلاب "به گمانم سال 1356 " فراموشم نمی شود . چرا که آن روزها سالن کوچک تاتر چهارسو ؛ از زیر مجموعه های تاتر شهر در پارک دانشجوی امروز ؛ بی اغراق بهترین نمایش های دوران وجودیش را به خود دید ! خلوت خفتگان با کارگردانی و بازی صدرالدین زاهد و شاه بازی "سوسن تسلیمی" که آنروزها به حق جزو بهترین ها بود ؛ شاید برای اولین بار انقلابی در تئاترنمایشی کسل و خسته کننده ما ایجاد کرد ! و درخشش "فردوس کاویانی " در پیرمرد مضحک ؛ که مطمئنا ، شاید در تمامی عمر گرانمایه هنریش ، دیگر تکرار نشد ؛ و بازی بی بدیل سوسن تسلیمی که در ظل گرمای تابستان آن سال ، شاید بیش از دوساعت نقش تندیس یک قاضی را بازی کرد بی اینکه حتی پلکی بزند ! کمتر کسی فکر می کرد که یکی از سه تندیس قضات که پیش روی پیرمرد به داوری نشسته اند ؛ یک بازیگر زنده است ! و دست آخر ، وقتی از میان گنجه ای که به صورت نمادین ، جایگاه قضات عروسکی بود ، بیرون جست و با حرکاتی موزون به رقص در آمد و ماسک از چهره به عرق نشسته اش برداشت و به ادای احترام در مقابل تماشاچیان تا کمر خم شد ...! تمامی نفس ها در سینه ها حبس شد ؛ و شاخ ها بود که بر سرها رویید ......!
... بعدها که کنکاشی کردم ؛ فهمیدم که ، این دو نمایش ، جزئی از ده ها کار با ارزش "اربی اوانسیان" است که تئاتر و سینمای ایران به حق وام دار اوست . وظیفه ام بود که یادی از این بزرگوار کنم ..."


حمید مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستانهای تابع استان اصفهان ، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند . او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.
و در سال ۱۳۳۹ به تهران آمد و در رشتهی بازرگانی مؤسسهی علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل گردید . وی پس از فارغ التحصیل شدن در مؤسسهی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.آخر شاهنامه / از دفتر شعر "آخر شاهنامه" قسمت اول
اين
شكسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير
گاه گويي خواب مي بيند
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند
روشنيهاي دروغيني
كاروان شعله هاي مرده در مرداب
بر جبين قدسي محراب مي بيند
ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را
مي سرايد شاد
قصه ي غمگين غربت را
هان، كجاست
پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه؟
با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،سرد و بيگانه
هان، كجاست ؟
پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب
قرن شكلك چهر
بر گذشته از مدارماه
ليك بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناك تر پيغام
كاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي
چار ركن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند
هر چه هستي، هر چه پستي، هر چه بالايي
سخت ميكوبند
پاك ميروبند
هان
، كجاست ؟
پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن
كاندران بي گونه اي مهلت
هر شكوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است
همچنان كه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده
عرصه ي انكار و وهن و غدر و بيداد است
پايتخت اينچنين قرني
بر كدامين بي نشان قله ست
در كدامين سو ؟
ديدبانان را بگو تا خواب نفريبد
بر چكاد پاسگاه خويش،دل بيدار و سر هشيار
هيچشان جادويي اختر
هيچشان افسون شهر نقرهي مهتاب نفريبد
بر به كشنيهاي خشم بادبان از خون
ما، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم
تا كه هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را
با چكاچاك مهيب تيغهامان، تيز
غرش زهره دران كوسهامان، سهم
پرش خارا شكاف تيرهامان، تند
نيك بگشاييم
شيشههاي عمر ديوان را
ز طلسم قلعه ي پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباييم
بر زمين كوبيم
ور زمين گهواره ي فرسوده ي آفاق
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد
تا كه سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بخشاييم

فرشته ساری متولد سال 1335 تهران و فارغ التحصیل رشته علوم کامپیوتر و لیسانس زبان و ادبیات روسی است . او علاوه بر شعر ، رمان و داستان هم می نویسد و دستی نیز در ترجمه دارد .
شروع کار ادبی او با شعر بوده و طی هفت سال ( از سال 1365 تا سال 1372 ) چهار مجموعه شعر چاپ کرده است .
ساری از فعال ترین شاعران دهه ی شصت است که متاسفانه در دهه ی هفتاد در عرصه ی شعر حضور چندانی نداشته و بیش تر به نوشتن رمان و داستان و ترجمه پرداخته است . البته بعید نیست که کسادی بازار شعر مانح عرضه ی آثار شعری او به صورت مجموعه در سالهای اخیر بوده باشد . اما به هر حال ادامه ی این روند ، چه ناشی از کم کاری ِ او در زمینه ی شعر و چه ناشی از شرایط نامطلوب نشر بوده باشد می تواند موقعیت او را به عنوان یک شاعر جدی در اذهان خوانندگان و علاقمندان شعر معاصر با تردید مواجه کند . فرشته ساری از جمله شاعرانی است که شروعی بسیار خوب داشته است . او با انتشار دو کتاب « پژواک سکوت » (1365) و « قاب های بی تمثال » (1368) توجه بسیاری از دوستداران شعر معاصر فارسی ، مطبوعات ادبی و منتقدین را برانگیخت . تا جایی که دکتر رضا براهنی در مقاله ی « بحران رهبری شعر و نام تمام مردگان » درباره ی او نوشت : « شعر خانم فرشته ساری ظهور درخشانی در شعر جدید ماست . حسیت عمیق اشیاء ، روابط انسان ها ، رابطه ی عشق ، سکوت اندهگین حیات آدم ها در زمان جنگ و ایجاز خاص زبان ، شعرهای دو کتاب شعر خانم ساری را ممتاز کرده است ... گاهی این شعر ها عمقی پیدا می کنند که برای اولین کتاب یک شاعر غافلگیر کننده است . این عمق را خانم ساری از راه دقت در طبیعت ، ارتباط ساختاری آن با ساختار درون انسان ، و دقت در عاطفه ای که این دو را در کوتاهترین شکل به هم مربوط می کند ، به دست آورده است . »
شعر فرشته ساری به ویژه در دو کتاب اول ِ او ، شعری عمیقا ً اجتماعی و عمیقا ً عاطفی است . او از سه تجربه مهم زندگی خود ( و ما که معصر اوییم ) سخن می گوید :
نخست تجربه ی جنگ . اما او این تجربه را نه به صورتی کلی ، آن طور که در اشعار قدما و کهنه گرایان معاصر مطرح می شد و می شود ، بلکه به صورتی جزئی نگر و با نگاهی تجربی و عاطفی بیان می کند .
او در مذمت جنگ موعظه نمی کند . برای مصیبت ها و فجایع آن به نوحه سرایی نمی پردازد . از دید او جنگ یعنی خانه ای که فقط شیروانی اش بر جای مانده است ، یعنی آشپزخانه ای که شیر آبش در لحظه بمباران بازمانده و ننوی کودک چون دسته گلی بر آب شناور است ، یعنی کودکی که پلکان و پرنده را از هم نمی شناخت و مرگش هر سه را یگانه ساخت ، یعنی زنی که لحظه ای پیش از بمباران زندگی را زیبا می دیده و شاخه ای معطر در خوراک خانواده اش انداخته است و ...
تجربه دوم ، تجربه ی نسلی شورشگر و آرمان خواه است که در میانه ی راه سرش به سنگ می خورد ، پناهگاهی می جوید ، اما نمی یابد :
در آتش میدان
آسودنگاهی مجوی
که سایه ها هراسناکند و
اعتماد جز به خاک نمی پاید
سایه ساری هم مجوی
که حافظه درخت
سرشار از خاطره ی توفان
" پژواک سکوت "
برای او گریزهای نیست . ساعتی دیگر او را می برند و میان عطر گل ها می پراکنند ، و شاعر با صدایی حزن آلود مرثیه اش را مکرر می کند :
همچون که هر بهار
وظیفه اش را تکرار می کند
در درختان
مرثیه ی من برای تو
مکرر می شود
هر بامداد
پژواک سکوت – ص 35
و تجربه ی سوم تجربه ی عشق است که در شعر فرشته ساری حضوری پررنگ دارد . عشقی که شاعر آن را نه در طلا و نه در آسمان بلکه در همین خاک تیره یافته است . عشقی که شاعر در تنگنای آن ، خود را بی کرانه می یابد . عشقی که با هجرانی ناخواسته توأم است ، چونان ستاره ای که در شب تاریک به ناگهان درخشش می گیرد و ناگهانی تر از ظهورش در کهکشانی کور فرو می رود و تنها حسرتش بر دل می ماند . عشقی که هنوز هم امید ِ آمدنش می تواند به زیبایی ِ جهان معنایی ببخشد .
فرشته ساری در شعرهای عاشقانه اش – بر خلاف ِ شعرهای جنگ – به دام زبان فخیم و ادیبانه می افتد و از مفاهیم کلی و جلال و جبروت ِ عشق سخن می گوید ، اما آنگاه که به جان ِ زنانه ی خود اعتماد می کند و از نمودهای عینی ، حسی ، تجربی و جزئی ِ عشق حرف می زند ، تغزل او بسیار ساده و دلنشین است .
زبان فرشته ساری زبانی است دو گانه که از یک سو وامدار زبان ِ شاملوست و از سوی دیگر میل به زبان ساده ی دهه ی شصت و هفتاد دارد . این دوگانگی با درجات متفاوت در شعر بقیه همنسلان او ( مثلا شمس لنگرودی ، سید علی صالحی و مسعود احمدی ) در دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد به چشم می خورَد . با این تفاوت که شمس لنگرودی در ادامه ی راه این زبان را نرم تر و رام تر می کند و مهر و نشان خود را بر آن می زند . ( به ویژه در دو کتاب جشن ناپیدا و قصیده ی لبخند چاک چاک ) و احمدی و صالحی هر یک به نوعی آن را کاملاً رها می کنند و به راهی دیگر می روند ، اما فرشته ساری با برخوردی انفعالی در همان حد و حدود کمابیش نگهش می دارد .
ساری بعد از دو کتاب موفق اولش ، دو کتاب ِ « شکلی در باد » و « جمهوری زمستان » را به ترتیب در سال های 70 و 72 منتشر کرد ، اما این دو کتاب به توقع ِ خوانندگان او پاسخ مثبت نداد . گر چه اجرای بعضی از شعرها در این دو کتاب گاه دقیق تر و حرفه ای تر از کتابهای قبلی او است ، اما همگام شدن با جریان پرشتاب شعر در دو دهه ی اخیر حرکتی جسورانه تر را طلب می کرد . حرکتی که نه در این دو کتاب و نه در شعرهای پراکنده ای که بعدها از فرشته ساری در مطبوعات چاپ شد ، دیده نمی شود .
"گزیده شعر های فرشته ساری"
" وداع"
دخترک را چه چاره کنم
طعم شور سرب
خاری ست در گلویش
و فسفر سحر
دریغ داغی است در دهانش .
کوزه ئی فراهم کنید
تا عصاره ی نارس اش را
شرابی کهن اندازیم .
ساعتی دیگر او را می برند
و میان عطر گل ها می پراکنند
و دیگر بار
ستاره با دریا همآغوش می شود
دستانش را رها کنید
تا خونش را
آرایه ئی سازد
بر گونه و گیسوانش .
واپسین نگاهش
بنفشه ئی می گردد
و میان برگ های کتابی
نهان می شود .
( از کتاب پژواک سکوت )
بی کرانه
برای زیستن ، پوششی یگانه
و برای مردن کفی خاک
مرا بس بود .
اینک خیال تو چنان در برم می گیرد
که برهنگی ام را
جمله جامه های جهان
کفاف نمی دهد .
و چون بر این حال بمیرم
چنان می گسترم در جهان
که تمامت خاک هم
کفایت نمی کندم .
از تمام آسمان
ماه نقره گون
مرا بس بود
در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت
ماه را برده از خاطرم .
جهان بس فراخ بود و من
پروانه ئی بهت خورده
شگفتا
در تنگنای عشق تو
چه بی کرانه می یابم خود را .
( از کتاب پژواک سکوت )
" فاخته و گلدان"
کسی می داند آیا
آبرنگ خاک بر بوم هوا نقش می زند
یا گل ها خود به دانش رنگ آگاهند ؟
زیبائی به راز آدمی پی برده
یا خود راز آدمی ست
زیبائی ؟
کسی می داند آیا
فاخته داناتراست
یا گلی پنج پر ؟
گلوی گلدانی فراموش شده خشک تر است
یا انسان فراموش گشته ئی ؟
آدمیان
از نژاد گلدان و فاخته و رنگ ها هستند
و هرگز
کسی به رازشان پی نمی برد .
( از کتاب پژواک سکوت )
"هلهله"
شعر بلندم را یکباره سروده ام
و اینک
از بامی بلند
تکه تکه بر می افشانم .
بر من خشم مگیر
اگر که تکه ی گنگی در سرای تو افتد .
پاره هایش را گرد آور و
دیگر بار برافشان
می بینی آنگاه
چگونه چلچله ئی گنگ
هلهله می کند .
( از کتاب پژواک سکوت )
" اشعار جنگ"
هنوز پلکان و پرنده را
از هم نمی شناخت
مرگش هر سه را یگانه ساخت .
کنار پرچین رویا بود
در حصار بازیچه هایش .
هنوز گام زنجیر نگشوده بود
از پا یک هایش .
هزار عندلیب
گرفتار در قفس گلویش
گاه ، یکی رها می شد
از نگاهش
کودک به سان سیماب قطره ای
فرو می چکید از پرچین رویایش .
هنوز قرص ماه و سنگ را
از هم نمی شناخت
مرگش ماه را سنگ می کند
تا در برکه ای بیفتد و زاری کند .
" اشعار جنگ"
از خانه
شیروانی آن مانده بود
بر ستون خاطره
چون چتری
بی سبب گشوده .
از سنجاقکی
شاخک هایش
به جستجوی صدا .
چرخباد خاک و دود
چون غول از خمره ی تنگ
رها شده بود .
تکه چوبی در تلاطم آب
زورق کودکی می توانست بود
و کاغذهای در پرواز
روی انداز خواب نازک او .
تماشاگر اما
نامی بر تابلو نیافت .
" اشعار جنگ"
خانه های خالی
قاب های بی تمثال اند
بر دیوار شهر .
بر رف های گردگیری شده
گردسوز و آینه خاموشند .
پنجره های تمیز
نگاه مترسکی است
بر بوستان سوخته .
ذهن خشک گندم
تهی است از بهار .
باران بر گونی های شن می شکند ،
و جوانه ها به گونه ی حشرات سبزفام
از گونی ها بالا می روند .
غرش موشک ها
و هق هق نوروز رها شده
در قاب بی تمثال شهر .
" اشعار جنگ"
آنان
به دیار خود زاده شدند
مگر این
گناهی نبود از برایشان .
مردگان کهن
در برگ درختان سبز بودند
و نو خاسته ترین سبزه
همزاد کودکی یک روزه بود .
نسیم سرخوش اما
بی خبر از فرجام شوم خویش بود .
کودک
ناتمام از بازی خود
به خانه خوانده شد
زن در آینه
زندگی را زیبا دیده بود
و شاخه ای معطر
در خوراک انداخته بود
این همه غفلت پاک
بر فرق حلبچه افشانده بود .
شهر
باغستانی تکانده از شکوفه بود
ماه
در کودک ریزان کوچه ها
به جستجوی آخرین همبازی خود بود .
در خانه شیرآب بازمانده بود
ننوی کودک برآب
دسته گلی
که رها شده بود .
" از قاب های بی تمثال"
آه فاتحان !
آواز مغلوبان
چه زلال فرو می ریزد
از غربال شما .
( عالم تا شده است )
عالم تا شده است
در روزنامه ی دیروز .
آفریقا
زیر دوده ی قابلمه
سیاه می شود .
یک دسته تربچه ی گلی
شکاف زلزله را پوشانده است .
دانه ی قمری ها
بر آتشبارها فرو ریخته است .
بر دید و بازدیدها
پیراهنی پیچیده می شود
و جنایتی
در سطل زباله می گندد
از کتاب « شکلی در باد »
« نخلستان سوخته »
در دهانه ی تانک زنگ زده ای
پرستوها تخم گذاشته اند .
گرده های خرما
روی نارنجک داغی
لقاح می کنند .
درون زره پوشی
شب پره ها بر کرت های تن سربازی
بذر افشانی می کنند .
ستاره ها از هراس آتشبارها
از پناهگاه بیرون نمی آیند .
کودکی برای چیدن خرما
به نخلستان سوخته می رود
و با زنبیلی پر از نارنجک باز می گردد .
در گورستان نبردافزارها
بنفشه و پامچال
متین و خوددار
مانند تصنع اندوه در مراسم ختم
چشم به راه واپسین دعای آمرزش اند
تا دگرباره در باد
به رقص در آیند .

سهراب سپهری (تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - پرواز :۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.
خود سهراب میگوید : … مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲ ؛ مادرم صدای اذان را می شندیده است…
(هنوز در سفرم )
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، و اهل ذوق و هنر بود وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
(هنوز در سفرم )
پدر سهراب سر انجام در سال ۱۳۴۱ دار فانی را وداع گفت.
مادر سهراب، ماه جبین نام داشت او نیز اهل شعر و ادب بود؛که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت. خواهران سهراب : همایون دخت، پریدخت و پروانه بودند. محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید : … خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…
(هنوز در سفرم)
سهراب در سال ۱۳۱۲ وارد مدرسه ابتدایی خیام (مدرس) کاشان شد. … مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد….
(اتاق آبی)
… در دبستان، ما را برای نماز به مسجدمیبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …
(هنوز در سفرم)
سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید : … آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد…
در خرداد ماه سال ۱۳۱۹ تحصیلات شش ساله ابتدایی را گذراند. خرداد سال ۱۳۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی. … دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….
(هنوز در سفرم)
در مهرماه همان سال، تحصیل در دوره متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان آغاز کرد. … در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…
(هنوز در سفرم )
از دوستان این دوره سهراب میتوان محمود فیلسوفی و احمد مدیحی را نام برد.
سهراب و خانواده در سال ۱۳۲۰ به خانه ای در محله سرپله کاشان نقل مکان
کردند. وی پس از پایان دوره اول متوسطه،در سال ۱۳۳۲ به تهران آمد و در
دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد. … در چنین شهری [کاشان]،
ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم.
دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم
تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد
چندان نبود…
(هنوز در سفرم)
درسال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رساند و به کاشان بازگشت. … دوران دگرگونی آغاز میشد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد…
(هنوز در سفرم)
در آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد. … شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت…
(هنوز در سفرم)
سهراب در سن نوزده سالگی (۱۳۲۶) ، منظومه ای عاشقانه و لطیف ، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه را منتشر شد.
…دل به کف عشق هر آنکس سپرد جان به در از وادی محنت نبرد زندگی افسانه محنت فزاست زندگی یک بی سر و ته ماجراست غیر غم و محنت و اندوه و رنج نیست در این کهنه سرای سپنج… مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است. سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.
در سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…
(هنوز در سفرم)
در شهریور ماه همان سال، سهراب از اداره فرهنگ کاشان استعفا داد. و در مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران آمد. در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.
سهراب مجموعه شعر «مرگ رنگ» را در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد. بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
… جهان آسوده خوابیده است، فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ چنان که من به روی خویش …
وی در سال ۱۳۳۲ دوره نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا را پایان داد و مدرک لیسانس گرفت .در همین زمان مدال درجه اول علم و فرهنگ را از شاه دریافت نمود. … در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خیر قربان و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
(مرغ مهاجر )
سهراب دومین مجموعه شعرخود با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خودش و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه در اواخر سال ۱۳۳۲منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد وی همچنین در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید.
تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
و در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر کرد.
در فروردین ماه سال ۱۳۳۷، در نخستین بی ینال تهران شرکت نمود و در خرداد همان سال در بی ینال ونیز شرکت کرد و مدت دو ماه در ایتالیا اقامت کرد.
سهراب در دومین بی ینال تهران در سال ۱۳۳۹شرکت نمود ،و موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید. در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میآموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر. و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم…
در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلی سفر میکند. و پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد. در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکنند. در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود. پدر سهراب در تیرماه سال ۱۳۴۱ فوت کرد … وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم …
تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. در فروردین سال ۱۳۴۳، به هند سفر کرد و از دهلی و کشمیر دیدن نمود، در راه بازگشت به پاکستان سفر کرد،و از لاهور و پیشاور بازدیدبه عمل آورد و در نهایت ن برای بازدید از کابل به افغانستان سفر کرد. در آبانماه همان سال، و پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد. در تابستان همین سال سهراب منظومه « صدای پای آب » را در روستای چنار آفرید.
تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد. درسال ۱۳۴۹، به آمریکا سفر کرد و پس از ۷ ماه اقامت در لانگ آیلند و نیویورک، به ایران باز گشت. در سال ۱۳۵۱ نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران برگزار کرد. و تا سال ۱۳۵۷، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.
سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون سهراب بود .در دی ماه همین سال جهت درمان به انگلستان سفر کرد و اسفندماه به ایران باز گشت.
و سر انجام در ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران دار فانی را وداع گفت تا فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردد. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
… کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و می دانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…
و سهراب … ماندگار شد …
"صدای پای آب" آشناترین شعر سهراب است ؛ همانند تمامی آثارش !
اهل كاشانم"ونقاشی هایش که همچون سایر اثارش روان و جاری است"


و "اتاق آبی" حکایت از دلنوشته هایش است که هنر سهراب را در تمامی عرصه ها به نمایش بنشیند !
ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش
اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود.
آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به
اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور
نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي
شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز
از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري
سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در
رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي
mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه
به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق
آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي
در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك
جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد
بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي
cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي
روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد
بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام.
از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از
نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي
رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر
پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ،
در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه
كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه
كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را
به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla
Pambou .
در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار
ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند
خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد،
به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ،
تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و
مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به
شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري
مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند
ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت .
آن همه مار
ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ،
زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها
فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو
مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش
بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را
ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار
هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا
كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه
با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم
بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ،
انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك
ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست
مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد
تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و
مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند .
دويدم
تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي كوچك را صدا كردم ، تفنگ دولول
سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم
نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير
خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ
Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي
خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته
براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را كنار مي كشد ،
دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش
دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از
گياهان را ازدواج
مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود
تا تولد يك فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ، pandu دچار لعنت شد و
در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود ، عمويم
اينها را نمي دانست .
نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه
دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديكي نمي كردند و
آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل
هند نه به ديده بوميان آمريكا و ... نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به
هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق كيميا،
كه يونانيها به مار
نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به rite
باروري فكر مي كنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد
معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار
است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس
مي دهد. كبرا درياي Acvzttha است.
عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را
نخوانده بود ، خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و
چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند .وقتي كه زندگي اش را نثار
مي كند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل
مي
شود . و نه اين افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد
مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از
"مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است ، و
مار است. نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند . و جايش دايره كل
است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار
در احاديث قبالا.
"و یادش گرامی"

علی باباچاهی متولد سال 1321 بوشهر ( كنگان ) است. باباچاهی در پاسخ به یكی از پرسش های احسان یارشاطر ( دانشنامه ایران ، دانشگاه كلمبیا ) كه زمینه ی خانوادگی شاعر و منتقد معاصر ما را جویا می شود ، می نویسد :
« پدر برآمده از صحرا ( تنگستان بوشهر ) ، همسایه تفنگ و مادر نمك پرورده دریا (بوشهر ) بود ... »
باباچاهی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر می گذراند . در دوره اول متوسطه ، دل در گروه شعر و ادبیات می نهد. این عاشقی زودرس، روز به روز برای او جدی تر می شود. در مسابقه ادبی كه در همین سال بین دانش آموزان تمامی دبیرستان های بوشهر برگزار می شود، رتبه اول را به دست آورد همین صحنه در همان سال ، در شیراز و بین دبیرستان های سرتاسر شیراز تكرار می شود و باباچاهی همچنان در نقش نفر اول ظاهر می شود . جایزه و صد آفرین ! وی كه همچنان ( و حالا دوره دوم دبیرستان ) در بوشهر اقامت دارد ، شعرهایش در مجلات تهران ، با نام مستعار « ع . فریاد » چاپ می شود اما وقتی یكی از شعرهای این شاعر جوان ( نوجوان ؟) در مجله امید ایران به عنوان « بهترین شعر هفته » به چاپ می رسد ، باباچاهی از نو به جلد اسم اصلی خود برمی گردد و شعرهایش را به امضای خودش در مجلات پایتخت به چاپ می رساند . باباچاهی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر ، حدود سال 40 ـ 39 به دانشكده ادبیات شیراز راه می یابد . مسئولیت صفحه شعر مجله دانشجویی دانشكده ادبیات شیراز را برای مدتی كوتاه به عهده می گیرد . او در این سال ها به اتفاق چند تن از دانشجویان ، جلساتی ادبی در دانشكده ادبیات شیراز برگزار می كند . آن هم بیشتر به این نیت كه استادان ضد شعر نیمایی را با جریانات ادبی روز آشنا سازد . در 1343 دوره سربازی ( آموزشی ) را در شیراز و بقیه دوره را كه افسر وظیفه است در كرمان سپری می كند . جالب اینكه مدیر مسئول مجله ی « آدینه » كه دوره آموزشی خود را در كرمان می گذراند ، در گروهانی است كه باباچاهی فرماندهی آن را به عهده دارد . باباچاهی حدود سال 45 وارد آموزش و پرورش می شود و مدت 18 سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول است كه بعد از انقلاب به تعبیر خودش به دریافت جایزه « بازنشاندگی اجباری » نائل می شود . ( سال 1362 ) باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پایتخت ، به نوعی از فعالیت مطبوعاتی ( ژورنالیستی ؟ ) غافل نیست .
در كتاب « صد سال مطبوعات بوشهر ، سید قاسم هاشمی صفحه 300 » می خوانیم :
« مجله تكاپو به سردبیری علی باباچاهی در پاییز 1346 در بوشهر منتشر شد ...» پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول 1347 ، ساواك علی باباچاهی را برای تعطیل نمودن مجله تحت فشار قرار داد و سرانجام به دنبال دخالت مستقیم ساواك ، به بهانه عدم مجوز انتشار ، تكاپو متوقف شد ... مجله تكاپو ... مورد استقبال محافل فرهنگی و روشنفكری قرار گرفت . مجلات روشنفكری تهران مانند « خوشه » ، « فردوسی » نیز مطالبی از آن نقل كرده اند . مجله « خوشه » ... سخنرانی احمد شاملو را ... به نقل از مجله تكاپو به چاپ رسانید. « خوشه » ، سردبیر و دست اندركاران مجله تكاپو را با عنوان « كوشندگان شعر امروز ایران » معرفی كرد . در همین سال ها ـ 1348 ـ باباچاهی به قول خودش با « دختری از ایل بختیاری » كه مشغول تدریس در مدارس بوشهر است ازدواج می كند . او اكنون صاحب یك پسر و یك دختر است كه هر دوی آنها تحصیلات دانشگاهی خود را گذرانیده اند .
در همین سال ها ، خسرو گلسرخی نقدی بر دومین كتاب شعر باباچاهی ( جهان و روشنایی های غمناك ) می نویسد . این نقد در « تاریخ تحلیلی شعر نو » شمس لنگرودی چاپ شده است . منوچهر آتشی بعد از مطرح شدن باباچاهی ، در مجلات و محافل هنری، در سال حدود سی سال پیش 1356 درباره شعر او، در یكی از شماره های مجله ی تماشا می نویسد: « علی باباچاهی امروز به گمان من ( سوگند به شعر ) از سه تا چهار تن شاعر راستین ایران است ... بیشترین تازگی های جهانی و باروری سرزمینی و بومی در شعرهایش متوج و زمزمه گر حركت دارد . اطلاق كمال بر آنها ، هیچ تردیدی را به ذهن مهاجم نمی كند . »
1362 / باباچاهی ، تهران ، آوارگی شغلی و شیدایی ، ابن مشغله : ویرایش كتاب های مختلف ، تنظیم نمایشنامه های رادیویی بیشتر بر اساس داستان های كوتاه چخوف
، همكاری با نشر « پاپیروس » ، همكاری با نشر « پیشبرد » ، تحقیق در
متون كهن فارسی ( گزینش عناصر نمایشی ) در یك مؤسسه دولتی ، همكاری با
مركز نشر دانشگاهی ( تعریف نگاری) لغات متون كهن فارسی كه از سال 68 تا
1384 ادامه داشت . مسئولیت صفحات شعر « آدینه » ( یك دهه ) و چندی پیش
مسئولیت شعر و نقد شعر مجله « نافه» را پذیرفت .
در این سال ها باباچاهی ده ها جلسه سخنرانی در محافل خصوصی و دانشگاهی را به خود اختصاص داده است . باباچاهی كه در سال های قبل از انقلاب ، در مجلات « خوشه» ، « روشنفكر » ، « رودكی » ، « كتاب هفته » و جنگ های معتبر ادبی حضوری مستمر داشته ، بعد از انقلاب ، بیشتر مجلات و نشریه های معتبر ادبی او را به نوشتن مقاله و انجام مصاحبه دعوت كرده اند . باباچاهی در كنار مصاحبه های متعدد و طرح مقولات جدید، به طرح « شعر پسانیمایی پرداخت » و بعداً به طور عمیق تری « شعر در وضعیت دیگر » را مطرح ساخت كه بحث های زیادی را دامن زد . از باباچاهی تاكنون حدود سی كتاب شعر و نقد و تحقیق ، به چاپ رسیده است و همچنین یك مجموعه شعر و یك كتاب نقد شعر در دست انتشار دارد .
علی باباچاهی - قسم
به شب قسم
که قلاده را شب ها تو به گردن سگ هاری فقط
که فکر می کنی : نکند ؟
ماری اما به رختخواب من می اندازی
پنج و پنج دقیقه / دقیقا
از خوابی انصافا خیلی عمیق / من
به جای تو حتی بلند بلند می پرم از جا
مرا ببوس
برای آخرین بار اتوبوسی که فقط آدم های تقریبا زشت را
به بهشت اول صبح خدا هم که نمی برد / اما
تا موی سر مرا در آسیاب سفید نکند
له نمی شود چرا سر این عین سگ هار
پس
رختخواب مرا مستانه بنداز / که از فرط هر چه / زود بمیرم
که این مار لعنتی
گوشه - کنار میز کار مرا هم / نه اینکه بلد نیست
فعلا که در رختخواب من افتاده است
سه شعر از "علی باباچاهی "
اگر گلِ كامل
از ممنوعیت هایی كه درچاه ریخته اند
گلی سرزده كه دست زدن به آن ممنوع است
چرایش را خدایی می داند كه خوردن زهر و تف كردن –
عسل را قدغن كرده
و برای میتِ گل سرخ هم حرمت خاصی قائل است
پس آزادی سر در آوردن از عمق چاه هم نیست
حتی اگر اسم تو را گل كامل گذاشته باشند
به دست های من هم ضربدری كوبیده اند كه
دست درازی به دامنِ خدا ممنوع
تضرع ِ به درگاه گل ممنوع
و بوییدن گلی كه فقط برای من از چاه سردرآورده ممنوع
و دراز كشیدن وسط ممنوعیت گل ممنوع
كاش ممنوع نبودیم ِ ما ممنوع نبود .
تیر ماه ١٣٨٥
از نمردن
آن طورها كه بود بد هم نبود
اینطورها كه هست بد نیست
هر خوشه گندمی كه می كنم از ساقه چند قطره خون نمی چكد از آن
هر ماشه ای كه می چكانم دندان گرگ در عضلاتم گیر نمی كند
فاسد نمی شود سبد سبد سبد انگورم
و شراب همان آب ولرمی نیست كه از شیر سر كوچه می مكیدم
قطار ، قطار می رسد از راه
و ما صبح به زودی می رویم به سمت بهشتی كه سارا انار ندارد
كم كم / وقت برای خندیدن كم می آوریم
بس كه جنازه های تازه تازه یكی یكی از در در می روند
به بایزید زنگی بزن وَ بگو
پیاده شوم یا نشوم در بندری كه با سر ِ آستین
گوهر بیرون آوردندی از ته دریا ؟
درختی كه نمی خواهد سر به هوا باشد
از ترس اره بدنش تاول نمی زند
از نمردن كه نترسی موش كور هم عاشق می شود
كسی كه از دیوار كوتاه بالا می رود
غبطه نمی خورد به پرنده ی فرضا عاشقی
كه زیر چرخ ماشینی دراز كشیده
عاشقی كه دراز نكشد ؟ / نقشش را خوب بازی نمی كند !
بوده در كتاب عاشق فی الدنیا فرموده :
معشوقه ای كه قهر نكند عاشق است .
دی ماه ١٣٨٥
گذرانی
امروز هم می گذرد با گل نرگس كه درست وسط خواب های تو كاشته اند
چل سال عاشقی از تو مجسمه ای ساخته كه به مرگی شیرین فرو بروی
از زنبوری كه نیش ات می زند می دانی كه هنوز نمرده ای
كمی عاقل تر باش از تو گذشته كه باز هم سرت بخورد به سنگ
فخرمی كنی كه جسدت راه می رود
و خلاف آب شنا می كند ؟
.. لكنت گرفته ای از دیدن عزراییل یا ذوق كرده ای از شاخه گلی
كه برایت خریده ام
.. رسوای زمانه منم ،دیوانه منم
.. تو فقط در همه ی "هیچ " های من همه كاره ای
.. سرت از آب كرده ای بیرون كه نشان بدهی تشنگی آورده ای به دست ؟
بغل كرده ای سنگ تراشیده ای از پر قو را
راه می رود ، حرف می زند
و كمی چیز تر از چیز است
دلت از برفی گرم است كه به سرت باریده
و كمی چیز تر از چیز است
منابع : ویکیپدیا و تارنگار علی باباچاهی
احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه- درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگنویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود.
شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالبهای کهن نظیر قصیده و نیز ترانههای عامیانهاست. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد،اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و بهصورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کردهاند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور میدانند.
شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناختهشدهای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران میباشد. آثار وی به زبانهای: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شدهاست.

رضا براهنی (۱۳۱۴) نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ایرانی است. او عضو کانون نویسندگان ایران و رئیس سابق انجمن قلم کانادا است .. آثار او به زبانهای مختلف از جمله انگلیسی، سوئدی و فرانسوی ترجمه شدهاست.
رضا براهنی در سال ۱۳۱۴ خورشیدی ، در تبریز به دنیا آمد خانواده اش زندگی فقیرانهای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار میکرد . در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد در سال ۱۳۵۱ خورشیدی به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد . یک سال بعد که به ایران آمد دستگیر و زندانی شد در سال ۱۳۵۳ خورشیدی ، بار دیگر به آمریکا رفت در سال ۱۳۵۶ جایزه بهترین روزنامه نگار حقوق انسانی را گرفت.
اسماعیل(۱۳۶۶)

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر).
دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در همین سال با آلاحمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می شود.
اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارتاند از مجموعههای داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.
معروفترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شدهاست (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه میپردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق میافتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره میکند (گلشیری، ص ۱۷۱).
از آثار دیگر وی میتوان به چهل طوطی (با جلال آلاحمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.
مهمترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمانهای جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن میپردازند.
درج مطالب از سایت های "ویکی پدیا" و"اعتماد"
http://fa.wikipedia.orghttp://www.etemaad.com
آیدین آغداشلو در سال ۲۰۰۴
|
|
| تولد | ۸ آبان ۱۳۱۹ محله ي آفخرا رشت |
| زمینه فعالیت | نقاش، نویسنده و طراح |
| ملیت | |
| دوره | معاصر |
| محل زندگی | رشت , تهران |
| همسر | شهره آغداشلو (۱۳۵۹-۱۳۵۱) فیروزه اطهاری (تا کنون-۱۳۵۹) |
| فرزندان | «تارا» و «تکین» از همسر دوم |




"حس زنانگی" در تابلوهایش موج میزند ؛ و زیبایی را در جای جای صورتهای زنانش ؛ به راحتی قابل لمس است. "نیکو خانی" 26 سال پیش در خانواده ای هنرمند ، در تهران پا به عرصه گیتی نهاد . پدرش با موسیقی سنتی انس و الفتی عمیق داشت ، سه تار می نواخت و صدایی گیرا و تاثیر گذار داشت . نیکو ، کوچکترین فرزند خانواده بود و دو خواهر بزرگتر از خود داشت . خیلی زود علاقه اش به نقاشی در وجودش هوایدا گشت . و با استعداد شگرفی که داشت ، با شرکت در چند گالری و نمایشگاه ؛ مورد تحسین اهل هنر قرار گرفت .
نیکو ؛ که خود از زیبایی و جذابیت زنانگی خاصی برخوردار است ؛ بعضا، آثارش را از چهره و نیم تنه زنها انتخاب کرد ، و دگردیسی خاصی را در به تصویر کشیدن پرتره به نمایش گذاشت . آثارش آمیزشی از "سورآلیسم" و "اکسپرسیونیسم" را نمایش می دهد که با ترفندهای تلویحی تصویری ؛ "فیگوراتیو" پرده های زیبایی را آفریده !
....... پرده های نقاشی "نیکو خانی" با تبعیت از سبک پست مدرنیسم از ویژیگی های خاصی برخوردار است .
http://www.nikoohajitarkhani.com

حمید مصدق بیگمان یكی از شاعران محبوب و سرشناس در میان مردم ایران مخصوصاً در میان دانشجویان است.
فرخ تمیمی در
11/11/1312 خورشیدی در نیشابور زاده شد. پدرش «میرزا محمد خان طالقانی»
از مردم طالقان و از اقوام «دکتر حشمت طالقانی» ، همرزم «میرزا کوچک خان جنگلی»
بود.
میرزا محمد خان در جریان انقلاب مشروطیت و در هنگام زمامداری «سپهسالار تنکابنی»
با سران نهضت، تماس نزدیک داشت و یکی از آزادیخواهان و نویسندگان کمیته انقلاب
مشروطیت رشت به شمار می رفت. پدر فرخ به علت ارتباط تنگاتنگ با نهضت مشروطیت و
نهضت جنگل، از سوی حکومت وقت دو بار مأمور مذاکره با سران نهضت جنگل شد.
فرخ در 2 سالگی پدر را از دست داد و زیر نظر مادرش بانو «نصرت السلطنه مقدم مراغه
ای» از خاندان «حاج میر شکار آذربایجانی» در تهران بزرگ شد. او دوره های ابتدایی و
متوسطه را در دبستان تمدن و دبیرستان دارالفنون گذراند.
سالهای نوجوانی و جوانی اش در تب و تاب سیاسی سالهای پس از جنگ جهانی دوم
همراه بود و به نهضت ملی ایران تحت رهبری «دکتر مصدق» گرایش یافت . او به سال 1333
در نخستین دوره ی مهندسی دانشکده ی نفت پذیرفته شد اما چند ماه بعد به دلیل مشکلات
مادی از ادامه تحصیل بازماند. سپس به خدمت سربازی رفت . دوره ی سربازی را در
تهران، گرگان و ترکمن صحرا سپری کرد و پس از آن به کار در زمینه ی حسابداری پرداخت
.درس این رشته را هم در آغاز دهه ی 1340 در « موسسه ی عالی حسابداری » خواند ؛
دانشکده ای که «عزیزالله نبوی» یکی از نخستین استادان رشته ی حسابداری در ایران
بنیان نهاد . سال 1346 این دوره را به پایان بُرد. سپس به مدیریت حسابرسی و ریاست
قسمت حسابداری کارخانجات و شرکتهای مختلفی رسید .


سیاوش کَسرایی (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین) از شاعران و فعالان سیاسی معاصر ایران بود.
سیاوش کسرایی در سال۱۳۰۵ در اصفهان متولد شد. وی سرودن شعر را از جوانی آغاز کرد.
شاهکار او منظومه آرش کمانگیر است. وی از شاگردان نیما بود که به او وفادار ماند.ضمن آنکه سالیان دراز در حزب توده فعال بود و در کنار شعر به مسایل سیاسی نیز میپرداخت. به همین دلیل گروهی او را شاعری مردمی مینامیدند.
بسیار زود به همراه خانواده اش به پایتخت آمد. او در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند و علاوه بر فعالیتهای ادبی و سرودن شعر، عمری را به تکاپوهای سیاسی (حزب توده ایران) گذراند. اما سرانجام، ناگزیر از مهاجرت شد و دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد. وی سالهای پایانی عمر خویش را دور از کشور خود و در تبعید در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد.
در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارند.
|
|

فريدون مشيری
(۱۳۷۹ - ۱۳۰۵)
فريدون مشيری در سیام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدریاش بواسطه
ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم
مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به
تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقهمندان به
شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد.
مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت
اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول
دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.
|
|
تعارف که نداریم ؛ شاید همه ما ، بیشتر از مرگ از کوری وحشت داریم ! اما با اینکه کور نیستیم ؛ چه دیده ایم که دینمان را به چشمانمان ادا کرده باشیم ! ولی ، این دختر بی اینکه ببیند ؛ با سروده هایش دین همه ما را هم ادا کرده ! چرا که مهربانی را به ما ارزانی داشته !

ندگینامه شعرا : زندگینامه خسرو گلسرخی |
||
|

زندگینامه نادر نادرپور
نادرپور در سال 1308 در تهران زاده شد دبستان و دبیرستان در تهران را پایان
برد و در 1328 برای آموزش ادبیات فرانسه به پاریس رفت پس از چند سال به تهران
بازگشت در 1343 رهسپار ایتالیا شد و پس از آموختن زبان ایتالیایی برای بار
دوم به فرانسه عزیمت کرد و پس از 3 سال اقامت در این 2 کشور باز به ایران آمد
در 1350 باز هم به ایتالیا و فرانسه رفت و برگشت سالها در اداره کل هنرهای
زیبا کار میکرد از سال 1351 سرپرستی گروه ادب و هنر امروز را در سازمان رادیو
و تلویزیون ملی ایران به عهده داشت

استاد مهدی اخوان ثالث « این ابر رند هوشیاری که از تراز سلاله ی رندان و راستانی چون حافظ و خیام بود ، این استاد مسلم زبان و زمان » در اسفندماه 1307 در توس خراسان دیده به جهان گشود ، تا ادبیات و فرهنگ سترگ ما شاهد تولد ابرمردی باشد که شاعری امروز ما و در کل شاعری امروز و دیروز ما مدیون و وامدار این قله شعر و ادب است و او در اوج فروتنی خود را اینگونه معرفی می کند :
« پدرم اسمش علی بود و اصلاً اهل فهرج یزد بود ، اما کوچ کرده و پرورده خراسان بود. او زنی داشت به نام مریم اهل خراسان و در سال 1307 « هیچ آقایی » را که من باشم در توس خراسان به دامان روزگار افکند و این هیچ آقا همین طور بزرگ می شد تا روزی و روزگاری دیده دارد برای خودش دلی دلی آواز می خواند. و اما چه آوازی ، مسلمان نشوند ، کافر نبیند ...